تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 672

مساهمون:

ص٦٧٢
بياور ! من گناهى ندارم ، و شعرى سروده‌ام كه مىخوانم : بيا ، پيش از آنكه جدايى فرا رسد ، و به فرمان امير ، عاشق فراق كشيده را ببرند ، پاداش مرا بده ، آيا شايسته و سزاوار نيست كه به عاشقى پاداشى داده شود ، كه بسيارى از شبها تا به صبح و روزهاى گرم را راهپيمايى كرده است ، مگر چنين نيست كه من در جستجوى شما بودم ، باميد آنكه در حليه يا خوانق [ 1 ] شما را دريابم ، من هيچ رازى را كه به امانت داشته‌ام فاش نساختم ، و پس از تو چشم مرا هيچ چيزى خيره نساخته است ، هر جنگ و گرفتارى هم كه براى قبيله فرا رسد ، باز موجب استوارى عشق مىگردد . [ 2 ] اين اشعار را براى من ابن قسيط و ابن ابى الزّناد خواندند . عبد الله بن ابى حرّه ، از وليد ، از سعيد ، از حنظلة بن على نقل كرد كه : در آن روز پس از اينكه گردن آن جوان را زدم ، زنى جلو آمد و دهان خود را بر دهان او گذاشت و چندان او را بوسيد تا مرد و كنار جسد آن مرد افتاد . عبد الله بن زيد ، از اياس بن سلمه ، از پدرش نقل كرد كه : چون خالد بن وليد به حضور پيامبر ( ص ) برگشت ، عبد الرحمن بن عوف از كار خالد به شدت انتقاد كرد و گفت : اى خالد كينه‌هاى دورهء جاهلى را بيدار كردى ، خدا ترا بكشد كه اين قوم را در مقابل خون عمويت ، فاكه ، كشتى . عمر هم به خالد اعتراض كرد و با عبد الرحمن همصدا شد . خالد به عبد الرحمن گفت : من آنها را در مقابل خون پدر تو كشتم . عبد الرحمن گفت : به خدا سوگند دروغ مىگويى ، من قاتل پدرم را به دست خود كشتم و عثمان بن عفان را هم بر آن كار گواه گرفتم . آنگاه به عثمان نگريست و گفت : ترا به خدا سوگند مىدهم آيا نمىدانى كه من قاتل پدرم را كشتم ؟ عثمان گفت : آرى ، چنين است . آنگاه عبد الرحمن به خالد گفت : واى بر تو ، بر فرض كه من قاتل پدرم را نكشته بودم ، تو بايد مردم مسلمانى را در قبال خون پدرم كه مربوط به جاهليت است بكشى ؟ خالد به عبد الرحمن گفت : تو از كجا مىدانى كه آنها مسلمان بوده‌اند ؟ عبد الرحمن گفت : همهء سپاهيان به ما خبر دادند كه تو ديده‌اى كه آنها مساجدى ساخته‌اند و
هامش
[ 1 ] حليه ، نام صحرايى در تهامه و خوانق نام ، شهرى در ديار فهم است . [ 2 ] اين ابيات با اختلافاتى در جلد چهارم سيره ، ص 76 آمده است . - م .