صورت گرفت به هر يك از مسلمانان يكى دو نفر را سپرد و مردان بنى جذيمه آن شب را در بند بودند و به هنگام نماز با مسلمانان مذاكره كردند كه آنها را باز كنند تا نماز بگزارند و دوباره بر آنها بند نهند . هنگام سحر ميان مسلمانان در اين مورد اختلاف نظر و بگو مگويى بود ، برخى مىگفتند مقصود از اسير گرفتن اينها چيست ؟ بايد ايشان را به حضور رسول خدا ببريم .
برخى هم مىگفتند ، تأملى كنيم و آنها را بيازمائيم و ببينيم آيا شنوا و فرمانبردار خواهند بود يا نه . همچنان كه مسلمانان دربارهء اين دو پيشنهاد صحبت مىكردند ، هنگام سپيده دم خالد فرمان داد هر كس اسيرى دارد گردنش را بزند . بنى سليم همهء اسيرانى را كه در دست ايشان بودند كشتند ولى مهاجران و انصار اسيران خود را رها كردند .
موسى بن عبيده ، از اياس بن سلمه ، از پدرش برايم نقل كرد كه گفته است : من هم همراه خالد بودم و در دست من هم اسيرى بود كه رهايش كردم و به او گفتم : هر جا مىخواهى برو ! و همراه مردانى از انصار هم اسيرانى بودند كه آنها را رها كردند .
عبد الله بن نافع ، از پدرش ، از ابن عمر برايم نقل كرد كه گفته است : من هم اسير خود را رها كردم و به خدا اگر آنچه كه خورشيد بر آن مىتابد از من مىبود دوست نمىداشتم كه او را بكشم ، و گروهى از انصار هم كه همراه من بودند اسيران خود را رها كردند .
معمر ، از زهرى ، از سالم ، از ابن عمر برايم نقل كرد كه گفته است : همين كه خالد دستور داد كه « هر كس اسير خود را بكشد » ، من اسير خود را رها كردند .
معمر ، از زهرى ، از سالم ، از ابن عمر برايم نقل كرد كه گفته است : همين كه خالد دستور داد كه « هر كس اسير خود را بكشد » ، من اسير خود را رها كردم .
عبد الله بن يزيد ، از ضمرة بن سعيد برايم نقل كرد كه گفته است : از ابو بشير مازنى شنيدم كه مىگفت : من هم اسيرى داشتم ، و همين كه خالد فرمان داد « هر كس اسير خود را بكشد » ، شمشير خود را بيرون كشيدم تا گردن اسيرم را بزنم . او به من گفت : اى برادر انصارى ، دير نمىشود ، ببين بقيهء انصار چه مىكنند . گويد : نگاه كردم و ديدم همهء انصار اسيران خود را رها ساختهاند . من هم به او گفتم : هر جا مىخواهى برو ! گفت : خداوند به شما خير و بركت دهد ، ولى كسانى كه از شما با ما خويشاوندتر و نزديكتر بودند - يعنى بنو سليم - ما را كشتند .
اسحاق بن عبد الله ، از خارجة بن زيد بن ثابت برايم نقل كرد كه گفته است : همين كه خالد به قتل اسيران فرمان داد ، بنو سليم برجستند و همهء اسيران خود را كشتند - ولى مهاجران و انصار اسيران خود را رها ساختند - و خالد نسبت به انصاريانى كه اسيران خود را رها كرده بودند خشمگين شد . ابو اسيد ساعدى به خالد اعتراض كرد و گفت : از خدا بترس ، به خدا سوگند كه ما هرگز مردم مسلمان را نمىكشيم ! خالد پرسيد : از كجا دانستى كه مسلمانند ؟
گفت : اقرار ايشان را نسبت به اسلام مىشنويم و اين مساجد را در منطقهء ايشان مىبينيم .
عبد الله بن يزيد بن قسيط ، از پدرش ، از عبد الرحمن بن عبد الله بن ابى حدرد ، از پدر او
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 670
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٦٧٠