نمايندگان ثقيف گفتند ، عقيدهء شما دربارهء الههء لات چيست ؟ در آن مورد چه مىگويى ؟
پيامبر ( ص ) فرمود : بايد ويران شود . گفتند ، هيهات ! اگر آن الهه بداند كه ما دربارهء ويران كردن او تصميمى گرفتهايم تمام خانوادهء ما را خواهد كشت . عمر بن خطاب گفت : واى بر تو اى عبد ياليل ، آن الهه سنگى است كه نمىتواند بفهمد چه كسى او را مىپرستد يا نمىپرستد .
عبد ياليل گفت : اى عمر ما پيش تو نيامدهايم ! عاقبت آنها مسلمان شدند و صلح كامل شد و خالد بن سعيد صلح نامه را نوشت .
پس از اينكه صلح استوار شد آنها با پيامبر ( ص ) گفتگو كردند كه تا سه سال از ويران ساختن بتكدهء الههء لات صرف نظر فرمايد . پيامبر ( ص ) نپذيرفت . آنها تقاضاى دو سال كردند ، نپذيرفت . گفتند ، يك سال ، موافقت نفرمود . گفتند ، يك ماه ، و پيامبر ( ص ) از تعيين وقت خوددارى فرمود و نپذيرفت . نمايندگان ثقيف از ترس سفلگان و زنان و بچهها مىخواستند كه موضوع ويرانى بتكده مسكوت بماند و دوست نداشتند قوم خود را با ويرانى آن بترسانند ، اين بود كه از پيامبر ( ص ) خواهش كردند ايشان را از ويران ساختن آن معاف دارد . پيامبر ( ص ) فرمود : باشد ، من ابو سفيان بن حرب و مغيرة بن شعبه را مىفرستم تا آن را ويران كنند . آنها همچنين از پيامبر ( ص ) خواستند كه ايشان را از شكستن بتهايشان به دست خودشان معاف دارد . پيامبر ( ص ) فرمود : من به ياران خود دستور مىدهم آنها را بشكنند .
آنها از پيامبر ( ص ) خواستند كه ايشان را از نمازگزاردن معاف فرمايد . فرمود : دينى كه در آن نماز نباشد خيرى ندارد . گفتند ، اى محمد ، نماز مىگزاريم و روزه هم مىگيريم ، و احكام و شرايع اسلام را آموختند . پيامبر ( ص ) دستور داد تا بقيهء رمضان را روزه بگيرند . بلال افطار آنها را مىآورد و آنها خيال مىكردند هنوز خورشيد غروب نكرده است ، و با خود مىگفتند ، رسول خدا مىخواهد اسلام ما را بيازمايد . اين بود كه به بلال مىگفتند ، هنوز كه خورشيد غروب نكرده است . و بلال مىگفت : من از پيش پيامبر وقتى آمدم كه افطار كرده بود . و نمايندگان ثقيف اين موضوع را كه تعجيل پيامبر ( ص ) در افطار باشد به خاطر داشتند .
همچنين سحرى آنها را هم بلال مىآورد و گفته است كه سحرى آنان را نزديك طلوع فجر مىبردم .
چون نمايندگان ثقيف خواستند برگردند گفتند ، اى رسول خدا ، مردى را تعيين فرماى كه در نماز عهدهدار امامت ما باشد . پيامبر ( ص ) عثمان بن ابى العاص را كه از همه كوچكتر بود به اين كار گماشت ، چون توجه او را نسبت به اسلام ديده بود .
عثمان بن ابى العاص گويد : آخرين دستورى كه پيامبر به من در اين مورد داد اين بود كه مؤذنى انتخاب كن كه مزدى براى اذان گفتن نخواهد ، و هنگامى كه با گروهى نماز مىگزارى
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 736
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٧٣٦