ابو بكر پيش پيامبر ( ص ) رفت و در حالى كه مغيره كنار در ايستاده بود خبر ورود آنها را داد و پيش مغيره برگشت و آنگاه مغيره پيش پيامبر ( ص ) رفت و آن حضرت خشنود بود .
مغيره گفت : اى رسول خدا قوم من آمدهاند كه مسلمان شوند مشروط بر اينكه شروطى را براى آنها رعايت فرمايى ، و مىخواهند تا نامهيى هم نوشته شود كه براى قوم و مردم سرزمين خود ببرند . پيامبر ( ص ) فرمود : هر شرط و نامهيى در حدى كه به مردم ديگر دادهام بخواهند ، پذيرفته خواهد بود ، برو و اين مژده را به ايشان برسان ! مغيره پيش آنها برگشت و گفتار پيامبر ( ص ) را به اطلاع آنها رساند و به ايشان مژده داد و نيز به ايشان ياد داد كه چگونه بر پيامبر ( ص ) سلام دهند . هر چه مغيره به آنها گفته بود عمل كردند غير از سلام دادن كه به همان روش مشركان سلام دادند و گفتند « روزت بخير باد » .
چون ايشان با اين شيوه سلام دادند و وارد مسجد شدند مسلمانان گفتند ، اى رسول خدا ، ايشان كه مشركند مىتوانند وارد مسجد شوند ؟ پيامبر ( ص ) فرمود : زمين پاك است و چيزى آن را نجس نمىكند . مغيرة بن شعبه گفت : اى رسول خدا ، اجازه دهيد اقوام من به خانه من وارد شوند تا ايشان را گرامى بدارم كه من نسبت به آنها تازگى مرتكب جرم شدهام . پيامبر ( ص ) فرمودند : نمىتوانم به تو اعتماد داشته باشم كه قوم خودت را گرامى بدارى .
داستان ارتكاب جرم مغيره چنين بود كه همراه سيزده نفر از بنى مالك بيرون آمد و پيش مقوقس رفتند . او نسبت به افراد بنى مالك محبت كرد و نسبت به مغيره كه از هم پيمانان بود رغبتى نشان نداد . دو نفر به نام شريد و دمّون هم در آن جمع از ياران مغيره بودند . در بازگشت همين كه به سباق [ 1 ] رسيدند به باده نوشى نشستند . مغيره با دست خود به آنها شراب آشاماند اما خودش بسيار كمتر مىخورد و چندان شراب به آنها داد كه سياه مست شدند و به خواب رفتند . همين كه خوابيدند مغيره به آنها حمله كرد تا آنها را بكشد . در آن شب شريد گريخت و دمّون هم كه از بدمستى مغيره ترسيده بود خود را از او پنهان ساخت . مغيره شروع به فرياد كشيدن كرد و صدا مىزد : دمّون ! دمّون ! و پاسخى نمىشنيد . مغيره شروع به گريه كردن كرد و پنداشت كه ممكن است او را كشته باشند . ناگاه دمّون پيدا شد . مغيره گفت : كجا بودى ؟ گفت :
وقتى ديدم با بنى مالك چنان كردى پنداشتم عقلت را از دست دادهاى و خودم را پنهان كردم .
مغيره گفت : علت رفتار من با آنها به واسطهء محبت مقوقس به ايشان و ستم او نسبت به خودم بود . مغيره اموال آنها را برداشت و به حضور پيامبر ( ص ) آورد و خبر را به اطلاع آن حضرت رساند و گفت كه خمس اموال را براى خود بردارند . پيامبر ( ص ) فرمود : ما اهل غدر و مكر
هامش
[ 1 ] سباق ، به فتح سين و به كسر آن هم روايت شده است ، نام صحرايى از دهناء است ( معجم البلدان ، ج 5 ، ص 26 ) .