لبخند زده و فرمودند : ديروز با چوگان خود ترا به درد آوردم ، اكنون اين گوسپندها را براى خودت بگير . گويد : من آنها را كه هشتاد ميش پر پشم بود گرفتم .
ابو زرعه جهنى گفته است : در قرن المنازل همين كه پيامبر ( ص ) مىخواستند سوار بر ناقهء خود شوند من دستبند ناقه را برداشتم ، لگام هم در دست من بود و پس از اينكه پيامبر ( ص ) پا در ركاب نهادند لگام را به دست ايشان دادم و دور زدم و پشت سر ناقه قرار گرفتم . پيامبر ( ص ) بدون توجه چند تازيانه به كفلهاى ناقه زدند كه همه به من خورد . آن حضرت متوجه شده و فرمودند : آيا تازيانه به تو خورد ؟ گفتم : آرى ، پدر و مادرم فداى تو باد . گويد : چون پيامبر ( ص ) به جعرّانه فرود آمد تعداد زيادى گوسپند در گوشهيى بود . پيامبر ( ص ) از صاحب گوسپندان سؤالى فرمود و به آن حضرت پاسخى دادند كه به خاطر ندارم ، سپس با صداى بلند فرمود :
ابو زرعه كجاست ؟ من گفتم : اينجا هستم ! فرمود : اين گوسپندها را به عوض تازيانههايى كه ديروز به تو خورد براى خودت بگير . گويد : آنها را شمردم ، يكصد و بيست گوسپند بودند و من از بركت آن براى خود اموالى به دست آوردم .
سراقة بن جعشم گويد : به پيامبر ( ص ) برخوردم كه از طائف به جعرّانه بر مىگشت .
ايستادم و مسلمانان گروه گروه پيشاپيش آن حضرت حركت مىكردند . من ميان يك گروه سى چهل نفره از سواران انصار قرار گرفتم ، آنها با نيزههاى خود به من اشاره مىكردند و مىگفتند ، بيرون برو ! مواظب خودت باش ! تو كيستى ؟ چون آنها مرا نمىشناختند . همين كه نزديك پيامبر ( ص ) رسيدم و متوجه شدم كه صداى مرا مىشنود ، نامهيى را كه ابو بكر برايم نوشته بود ميان دو انگشت خود گرفتم سپس دستم را بلند كردم و با صداى بلند گفتم : من سراقة بن جعشم هستم ، و اين هم نامهء من است ! پيامبر ( ص ) فرمود : امروز روز وفاى به عهد است ، او را نزديك بياوريد ! مرا نزديك آن حضرت بردند . گويى هم اكنون به ساق پاى پيامبر ( ص ) در ركاب مىنگرم كه سخت سپيد بود . همين كه به حضور پيامبر ( ص ) رسيدم ، سلام دادم و زكات اموال خود را پرداختم ، و به خاطر ندارم كه چه چيزى پرسيدم به جز اينكه گفتم : من استخر را براى شتران خود پر آب مىكنم و شتران ديگر مىآيند و از آن آب مىآشامند ، آيا اين كار براى من پاداش و ثوابى دارد ؟ فرمود : آرى ، هر جگر تشنهاى كه سيراب شود پاداش دارد .
عبد الله بن عمرو بن زهير ، از مقبرى ، از ابو هريره نقل كرد كه : مردى از قبيلهء اسلم كه مقدارى گوسپند همراه داشت به پيامبر ( ص ) بر خورد ، و پيامبر ( ص ) سوار بر ناقهء خود بود .
او گفت : اى رسول خدا ، اين گوسپندان هديهيى است كه به شما تقديم مىكنم . پيامبر ( ص ) فرمود : تو از كدام قبيلهاى ؟ گفت : مردى از اسلم هستم . فرمود : من هديهء مشركان را قبول
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 716
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٧١٦