حركت پيامبر ( ص ) به جعرّانه در ده ميلى مكه
گويند ، پيامبر ( ص ) از طائف كه بيرون آمد راه دحنا [ 1 ] را پيش گرفت و سپس به قرن المنازل [ 2 ] و آنگاه به نخله رسيد و به جعرّانه حركت فرمود .
در بين راه همچنان كه پيامبر حركت مىكرد ابو رهم غفارى سوار بر ماده شتر خود كنار آن حضرت حركت مىكرد و كفشهاى خشنى بر پا داشت . ناگاه ناقهء او پهلو به پهلوى ناقهء پيامبر ( ص ) زد و گيرهء كفش او به ساق پاى رسول خدا ( ص ) گير كرد و آن را به درد آورد .
پيامبر ( ص ) فرمود : پايم را به درد آوردى ، پايت را كنار بكش ! و با تازيانه به پاى او زد .
ابو رهم مىگويد : سخت ناراحت و شرمسار شدم و ترسيدم كه در مورد اين بى احتياطى من قرآن نازل شود . چون به جعرّانه رسيديم با اينكه نوبت من نبود آماده شدم كه دامها را به چرا ببرم ، از ترس اينكه مبادا پيامبر ( ص ) سراغ مرا بگيرد . همين كه سوار شدم پرسيدم : با من كارى نيست ؟ گفتند ، رسول خدا ( ص ) احضارت فرمودهاند . من با ناراحتى به حضورش رفتم . حضرت فرمود : تو با پاى خود پايم را صدمه زدى و من با تازيانه به تو زدم ، اكنون اين گوسپند را به جاى آن ضربهء تازيانه براى خودت بگير . ابو رهم گويد : خرسندى رسول خدا براى من از دنيا و هر چه در آن است خوشتر بود .
عبد الله بن ابى حدرد اسلمى مىگويد : من در اين مسير همراه پيامبر ( ص ) بودم و او با من صحبت مىفرمود . شتر من كه سركش و چالاك بود تنه به تنهء ناقهء پيامبر ( ص ) زد . من تلاش كردم تا كنارش بكشم امّا او فرمان نبرد و خود را به ناقهء پيامبر ( ص ) زد . من تلاش كردم تا كنارش بكشم امّام او فرمان نبرد و خود را به ناقهء پيامبر ( ص ) زد ، و پاى آن حضرت را كوفت . پيامبر ( ص ) فرمود : آخ ، پايم را به درد آوردى ! و پاى خود را از ركاب بيرون كشيد كه ساق پايش سخت سپيد بود ، و با چوگانى كه در دست داشت به پاى من زد . پيامبر ( ص ) ساعتى سكوت فرمود و به خدا قسم من ترسيدم در مورد اين كار من آيهء عذاب نازل شود .
گويد : همين كه در جعرّانه فرود آمديم به ياران خود گفتم : من امروز دامهاى شما را به چرا مىبرم ، و آن روز نوبت من نبود . همين كه چهار پايان را از چرا برگرداندم ، گفتم : آيا كسى به سراغ من نيامد ؟ گفتند ، كسى از طرف رسول خدا ( ص ) آمد و احضارت فرموده بود . گفتم :
به خدا همان موضوع است . بعد پرسيدم : كى آمده بود ؟ گفتند ، مردى از انصار . بيشتر ناراحت شدم و خوشم نيامد ، چون ميان ما و انصار خشونتى بود . گويد : سپس مردى از قريش آمد و من ترسان به حضور رسول خدا ( ص ) رفتم . همين كه روياروى آن حضرت قرار گرفتم بر من
هامش
[ 1 ] دحنا ، از بخشهاى طائف است ( معجم البلدان ، ج 4 ، ص 43 ) .
[ 2 ] قرن المنازل ، نام كوهى نزديك مكه كه حاجيان نجد از آنجا محرم مىشوند ( معجم البلدان ، ج 8 ، ص 163 ) .