نيازمنديهاى خود شكايت كردند و پيامبر ( ص ) اجازه فرمود كه روزهاى جمعه به مدينه بيايند و هر چه مىخواهند فراهم كنند و به جاى خود برگردند . اين موضوع تا هنگام رحلت حضرت پيامبر ( ص ) ادامه داشت ، پس از رحلت آن حضرت آن دو به مدينه آمدند . چون ابو بكر خليفه شد گفت : پيامبر ( ص ) شما را تبعيد كرد ، آيا شايسته است كه من شما را به مدينه راه بدهم ؟
اين بود كه آن دو را به همان جا برگرداند . پس از مرگ ابو بكر باز به مدينه آمدند و چون عمر خليفه شد ، گفت : شما را رسول خدا ( ص ) و ابو بكر بيرون كردند حالا شايسته است كه من شما را راه دهم ؟ برويد به همان جا كه بوديد ! و آن دو را بيرون كرد ولى پس از كشته شدن عمر به مدينه آمدند .
گويند ، ابو محجن بن حبيب بن عمرو بن عمير ثقفى كه در حصار طائف بود بانگ برداشت : اى بندگان محمد ، به خدا قسم شما هرگز به گروهى غير از ما برخورد نكردهايد كه به خوبى از عهدهء جنگ با شما بر آيند ، هر قدر دلتان مىخواهد اينجا بمانيد كه بدترين زندان است ، بعد هم بدون اينكه به چيزى دست يابيد بايد برگرديد ، ما سنگدليم و پدرمان هم سنگدل بود ، به خدا قسم هر قدر هم ما را در محاصره بگيريد تسليم نمىشويم و دژ طائف را بسيار استوار ساختهايم . عمر او را صدا زد و گفت : اى پسر حبيب ، به خدا همهء راههاى زندگى ترا قطع خواهيم كرد تا مجبور شوى از اين سوراخ بيرون آيى ، تو همچون روباهى هستى كه به زودى از سوراخت بيرون خواهى آمد . ابو محجن گفت : اى پسر خطاب اگر تصور مىكنى بريدن تاكهاى انگور مهم است ، آن قدر آب و زمين هست كه آنها را دوباره بروياند . عمر گفت : هرگز نخواهى توانست به آب و زمين دسترسى پيدا كنى ، و نمىتوانى از لانهات بيرون بيايى تا وقتى كه بميرى ! گويد : ابو بكر به عمر گفت : چنين مگو كه به پيامبر ( ص ) اجازهء فتح طائف داده نشده است . عمر گفت : آيا اين موضوع را رسول خدا ( ص ) به تو گفته است ؟
گفت : آرى . عمر پيش رسول خدا ( ص ) آمد و گفت : اى رسول خدا ، آيا به شما اجازهء فتح طائف داده نشده است ؟ فرمود : نه .
خوله دختر حكيم بن اميّة بن اوقص سلمى كه همسر عثمان بن مظعون بود به حضور پيامبر ( ص ) آمد و گفت : اى رسول خدا ، اگر خداوند طائف را براى تو گشود زر و زيور فارعه دختر خزاعى يا باديه دختر غيلان را به من عطا فرماى ، و آن دو از زيباترين زنان ثقيف بودند . پيامبر ( ص ) به او فرمودند : اى خوله ، اگر براى ما اجازهء فتح ثقيف را نداده باشند چه مىشود ؟
گويد : خوله اين موضوع را براى عمر نقل كرد ، و عمر به حضور رسول خدا ( ص ) آمد و گفت : اى رسول خدا ، خوله به من چيزى گفت و مىگويد كه شما گفتهايد ، درست است ؟
فرمود : آرى ، من گفتهام . عمر گفت : آيا به شما اجازهء فتح ثقيف داده نشده است ؟ فرمود : نه ،
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 712
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٧١٢