چه بسا حرف حق را كه دروغ مىدانستى . عمر ناراحت شد و گفت : اى رسول خدا ، آيا مىشنويد كه ابن ابى حدرد چه مىگويد ؟ پيامبر ( ص ) فرمودند : راست مىگويد ، مگر تو گمراهى نبودى كه خدايت راهنمايى و هدايت فرموده است ؟ ! گويند ، سهل بن حنظليّه انصارى مىگفته است : همراه رسول خدا ( ص ) در جنگ هوازن رفتيم . پيامبر ( ص ) شتابان حركت مىفرمود تا اينكه مردى به حضورش آمد و گفت : راه را بستهاند . پيامبر ( ص ) فرود آمد و نماز عصر را گزارد و مردم به حضورش آمدند و به آنها امر فرمود كه فرود آيند . در اين هنگام اسب سوارى آمد و گفت : اى رسول خدا ، من از فلان كوه عبور كردم و ديدم كه قبيلهء هوازن بطور كامل و همراه زنان و فرزندان و اموال خود در درهء حنين جمع شدهاند . گويد : پيامبر ( ص ) لبخند زده و فرمود : به خواست خداوند متعال فردا همهء آنها به غنيمت براى مسلمانان خواهد بود . سپس رسول خدا ( ص ) فرمود : آيا سواركارى هست كه امشب ما را پاسدارى دهد ؟ انيس بن ابى مرثد غنوىّ بر اسب خود پيش آمد و گفت :
من آمادهام . پيامبر ( ص ) فرمودند : برو و بالاى فلان كوه بايست و از كوه به زير ميا مگر براى نماز گزاردن يا قضاى حاجت ، و پشت سرىهاى خود را فريب ندهى . گويد : خوابيديم تا سپيده دميد و براى نماز صبح آماده شديم ، رسول خدا ( ص ) فرمود : آيا از سواركارى ديشب خبرى دريافت نكرديد ؟ گفتيم ، نه . رسول خدا ( ص ) اقامهء نماز فرمود و با ما نماز گزارد و همين كه سلام نماز را داد ، ديدم كه آن حضرت ميان درختان را مىنگرد و فرمود : مژده كه سوارتان آمد .
انيس آمد و گفت : اى رسول خدا من همچنان كه فرمودى بر آن كوه ايستادم و از اسب خود پياده نشدم مگر براى نماز گزاردن و قضاى حاجت تا صبح شد ، و هيچكس را نديدم .
پيامبر ( ص ) فرمودند : برو اسب خود را بگذار و برگرد . سپس فرمود : بر اين مرد ، اگر پس از اين كار مهّم كارى هم انجام ندهد ، چيزى نيست .
گويند ، تقريبا بدون استثناء مردان بزرگ مكه ، كه هنوز كافر هم بودند ، پياده و سواره همراه پيامبر ( ص ) راه افتادند تا ببينند كدام طرف پيروز مىشود تا در هر صورت از غنايم بهرهمند گردند ، در عين حال بدشان نمىآمد كه صدمه و شكست از محمد ( ص ) و اصحاب او باشد .
ابو سفيان بن حرب هم از پى لشكر روان شد و اگر به زره يا نيزه يا چيزهاى ديگرى بر مىخورد كه از سپاه رسول خدا ( ص ) افتاده بود جمع مىكرد و تيرها را هم در تيردان قرار مىداد و بر شتر خود مىنهاد آنچنان كه بار سنگينى بر شترش جمع شد .
صفوان بن اميه هم كه هنوز مسلمان نشده و در مهلتى بود كه رسول خدا ( ص ) برايش
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 683
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٦٨٣