تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 682

مساهمون:

ص٦٨٢
بكشد ، چه ، رسول خدا ( ص ) مرا از كشتن او باز داشته بود . پيامبر ( ص ) فرمودند : اى ابو برده ، دست از اين مرد بدار كه خداوند متعال نگهدار و حافظ من است تا هنگامى كه دين خود را بر همهء اديان پيروز فرمايد . گويند ، پيامبر ( ص ) غروب سه شنبه ، ده روز از شوال گذشته به حنين رسيد . مالك بن عوف سه نفر از مردان هوازن را فرستاد تا پيامبر ( ص ) و سپاه او را بررسى كنند و دستور داد كه به اطراف سپاه مسلمانان سركشى كنند . آن سه نفر در حالى برگشتند كه لرزه بر اندامشان افتاده بود . مالك گفت : واى بر شما ، شما را چه مىشود ؟ گفتند ، مردانى سپيد چهره را بر اسبانى ابلق ديديم و به خدا سوگند چيزى نمانده بود كه از ميان برويم ، و به هر حال مثل اينكه ما با اهل زمين جنگ نداريم بلكه با فرشتگان آسمانى بايد جنگ كنيم ! جاسوسان مالك كه دلهايشان از ترس خالى شده بود به او گفتند ، اگر دستور ما را اطاعت مىكنى همراه قوم خودت برگرد كه اگر مردم هم آنچه را ما ديده‌ايم ببينند همين حال را پيدا خواهند كرد . مالك گفت : واى بر شما كه ترسوترين سپاهيانيد ، و از ترس اينكه خبر ايشان شايع نشود و موجب بيم سپاه نگردد آنها را پيش خود زندانى كرد و گفت : مرا بر مردى شجاع دلالت و رهنمونى كنيد . مردى را به اتفاق برگزيدند ، و او بيرون رفت و به همان حال برگشت كه آن سه نفر برگشته بودند . مالك پرسيد : چه ديدى ؟ گفت : مردانى سپيد چهره و سپيد پوش بر اسبانى ابلق ، چشم نمىتواند بر ايشان بنگرد و چيزى نمانده بود كه از ميان بروم . در عين حال مالك از انديشهء خود برنگشت . گويند ، رسول خدا ( ص ) ابن ابى حدرد اسلمى را فرا خواند و فرمود : ميان اين مردم برو و خبرى از ايشان بياور ، و گوش كن كه مالك چه مىگويد . او بيرون رفت و ميان لشكر دشمن گشتى زد ، و خود را كنار مالك بن عوف رساند و ديد كه سالاران هوازن همگى پيش اويند ، و شنيد كه او به يارانش مىگويد : محمد هيچگاه با مردمى كار ديده جنگ نكرده است ، و پيش از اين همواره با گروهى كم اطلاع جنگيده و در نتيجه پيروز شده است ، اكنون سحرگاه دام‌ها و زنان و فرزندان خودتان را پشت سرتان قرار دهيد ، و سپس صف‌هاى خود را مرتب كنيد و حمله را شما آغاز كنيد ، غلاف شمشيرهايتان را بشكنيد و سپس با بيست هزار شمشير غلاف شكسته و همه با هم حمله كنيد و بدانيد كه غلبه و پيروزى از كسى است كه نخست حمله مىكند . چون عبد الله بن ابى حدرد اين سخن را شنيد پيش پيامبر ( ص ) برگشت و آنچه را شنيده بود گزارش داد . پيامبر ( ص ) عمر بن خطاب را فرا خواندند و مطالب ابن ابى حدرد را به او گفتند . عمر گفت : دروغ مىگويد . ابن ابى حدرد گفت : اگر مرا دروغگو بدانى مهمّ نيست ،