است كه دوست تو ( پيامبر ( ص ) ) نسبت به تو جفا كرده است ، خداوند هرگز ترا خوار و ضايع نگرداند پيش ما بيا تا ترا با خود برابر داريم .
كعب گويد : چون نامه را خواندم با خود گفتم اين هم گرفتارى ديگرى است ، بايد وضع من طورى شود كه مردان مشرك به جلب من طمع كنند . نامه را در تنور انداختم و سوزاندم ، و به همان حال بودم . چون چهل شب از آن پنجاه شب گذشت نمايندهء رسول خدا پيش من آمد و گفت : رسول خدا ( ص ) به تو دستور مىفرمايند كه از همسر خود كناره بگيرى . گفتم : يعنى طلاقش بدهم يا نه ؟ گفت : نه ، فقط با او نزديكى نكن . نمايندهء پيامبر ( ص ) كه پيش من و هلال بن اميّه و مرارة بن ربيع آمد ، خزيمة بن ثابت بود .
كعب گويد : به همسرم گفتم : پيش خويشاوندان خودت برو و آنجا باش تا خداوند در اين باره هر چه مىخواهد حكم فرمايد .
هلال بن اميّه كه مردى نيكوكار بود چندان گريست كه مشرف به مرگ شد و از خوردن غذا هم خوددارى كرد . گاه دو يا سه روز پياپى روزه مىگرفت و هيچ خوراكى نمىخورد و فقط كمى آب يا شير مىآشاميد و تمام شب را نماز مىگزارد و در خانه مىنشست و بيرون نمىآمد زيرا هيچكس هم با او صحبت نمىكرد . حتى بچهها هم به منظور اطاعت از فرمان رسول خدا ( ص ) با آن سه نفر صحبت نمىكردند . زن او به حضور رسول خدا ( ص ) آمد و گفت : اى رسول خدا ، هلال بن اميّه پير مرد سالخوردهء ناتوانى است و خدمتكارى هم ندارد ، و من نسبت به او از ديگران مهربانترم اگر صلاح بدانيد اجازه فرماييد كارهاى او را انجام دهم .
فرمود : خوب است ، ولى اجازه ندهى كه با تو نزديكى كند . او گفت : اى رسول خدا ، او اصلا توجهى به من ندارد ، به خدا سوگند از آن روز تا به حال همواره گريه مىكند و شب و روز قطرههاى اشك از ريش او فرو مىچكد و در هر دو چشمش سپيدى ظاهر شده است ، به طورى كه مىترسم كور شود .
كعب مىگويد : يكى از خويشاوندانم به من گفت : تو هم از رسول خدا اجازه بگير كه همسرت كارهايت را انجام دهد چون پيامبر ( ص ) چنين اجازهيى به همسر هلال بن اميّه دادهاند . گفتم : به خدا قسم اجازه نمىگيرم ، نمىدانم رسول خدا چه خواهد فرمود ، وانگهى من مرد جوانى هستم ، به خدا هرگز اجازه نمىگيرم .
گويد : پس از آن ده شب ديگر هم به همان منوال گذشت و پنجاه شبى كه پيامبر ( ص ) مردم را از صحبت با ما منع فرموده بود كامل شد . آن شب نماز صبح را در پشت خانهيى از خانههاى خود خواندم و زمين با همهء بزرگى براى من تنگ بود و نفس من تنگ شده بود و خيمهيى بر پشت بام زده و آنجا بودم كه ناگاه شنيدم كسى بر پشت بام آمده و با صداى بلند فرياد مىكشد :
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 801
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٨٠١