صحبت مىفرمود . آن دفعه هم چنان فرمود و در اين موقع كسانى كه از شركت در جنگ تبوك خوددارى كرده بودند به حضور پيامبر ( ص ) آمدند و شروع به معذرت خواهى و سوگند خوردن كردند ، و ايشان هشتاد و چند نفر بودند . پيامبر ( ص ) حالت ظاهرى و سوگندهاى ايشان را پذيرفت و اسرار نهانى آنها را به خداوند واگذار فرمود .
در حديث ديگرى غير از حديث كعب بن مالك آمده است كه : چون رسول خدا ( ص ) در ذى اوان فرود آمد همهء منافقانى كه از همراهى با او خوددارى كرده بودند به حضورش آمدند .
پيامبر ( ص ) به مسلمانان فرمود : با هيچيك از كسانى كه از شركت در جنگ تخلف كردهاند صحبت نكنيد و همنشينى نماييد تا وقتى كه اجازه بدهم ! و هيچكس از مسلمانها با آنها صحبت نكردند . چون پيامبر ( ص ) به مدينه آمد ، آنها دو مرتبه شروع به پوزش خواهى و بهانهتراشى براى علت تخلف خود از جنگ كردند و همچنان سوگند مىخوردند . پيامبر ( ص ) از آنها روى برگرداند و مؤمنان هم از ايشان روى برگرداندند و كار به آنجا رسيد كه گاه مردى از پدر يا برادر يا عموى خود روى برمىگرداند . آنها هم همچنان پيش پيامبر مىآمدند و معذرت خواهى مىكردند و مىگفتند گرفتار تب و مرض بودهايم . رسول خدا ( ص ) نسبت به آنها مهربانى مىفرمود و آنچه را اظهار مىكردند و سوگندهاى آنها را مىپذيرفت و اسرار درونى ايشان را به خدا واگذار مىكرد .
گويند ، كعب بن مالك گفته است : من به حضور پيامبر ( ص ) آمدم و او در مسجد نشسته بود .
بر آن حضرت سلام كردم و همين كه سلام دادم بر من لبخند زد ، ولى لبخندى كه از آن علامت خشم ظاهر بود . سپس فرمود : بيا ! من پيش رفتم و برابر او نشستم . فرمود : چه چيزى ترا به تخلف واداشت ؟ مگر تو حتى مركوب خود را نخريده بودى ؟ گفتم : اى رسول خدا اگر پيش كس ديگرى غير از تو كه اهل دنيا بود مىنشستم به فكر اين بودم كه چگونه با بهانه تراشى خود را از خشم او خلاص كنم ، كه من اهل جدل و زبان آورم ، ولى به خدا سوگند اين را مىدانم كه اگر سخنى دروغ بگويم كه تو از من راضى شوى شايد خداى عزّ و جل بر من خشم گيرد و اگر امروز با شما سخن راست بگويم بر فرض كه شما بر من خشم بگيرى ولى من اميدوارم كه خداوند عاقبت خير عنايت فرمايد . نه به خدا سوگند من عذر و بهانهيى نداشتم وقتى هم كه از آمدن با شما تخلف كردم بسيار توانا و مرفه بودم . پيامبر ( ص ) فرمودند : تو راست گفتى ، برخيز تا خداوند عزّ و جل خود دربارهء تو حكم فرمايد ! من برخاستم و همراه من تنى چند از بنى سلمه هم برخاستند و بعد به من گفتند ، به خدا قسم خبر نداريم كه تو مرتكب گناه ديگرى پيش از اين قضيه شده باشى ، چطور نتوانستى تو هم پيش پيامبر ( ص ) عذر و بهانهيى بياورى همانطور كه ديگران عذر و بهانه آوردند و استغفار رسول خدا هم براى گناه
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 799
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٧٩٩