تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 800

مساهمون:

ص٨٠٠
تو كافى بود . به خدا قسم آنها همچنان در من وسوسه مىكردند به طورى كه تصميم گرفتم دوباره پيش رسول خدا برگردم و گفتهء خود را تكذيب كنم . معاذ بن جبل و ابو قتاده را ديدم و آن دو به من گفتند ، از دوستانت اطاعت مكن و همچنان بر صدق و راستى پايدار باش كه انشاء الله خداوند براى تو راهى خواهد گشود ، و حال آنكه در مورد اين بهانه تراشان اگر راستگو باشند ممكن است خداوند از ايشان خشنود شود و رضايت خود را به پيامبر ( ص ) اعلام فرمايد و در غير اين صورت آنها را به شدت نكوهش خواهد فرمود و گفتار آنها را تكذيب مىفرمايد . به آن دو گفتم : كس ديگرى هم مثل من با پيامبر ( ص ) برخورد كرده است ؟ گفتند : آرى دو مرد ديگر هم مثل تو راست گفته‌اند و پيامبر ( ص ) به آن دو هم همان را فرموده كه به تو گفته است . گفتم : آن دو نفر كيستند ؟ گفتند ، مرارة بن ربيع و هلال بن اميّه واقفى ديدم آنها نام دو نفر را بردند كه نيكوكارند و رفتارشان مايهء سرمشق است . پيامبر ( ص ) از ميان همه تخلف كنندگان فقط گفتگوى با ما سه نفر را نهى فرمود . مردم از ما دورى مىجستند و نسبت به ما تغيير كردند بطورى كه از خودم بدم مىآمد و زمين در نظرم غير از آن بود كه مىشناختم و پنجاه شب در اين حالت بوديم . دو دوست ديگر من درمانده شدند و در خانه‌هاى خود نشستند اما من از همه بىباك‌تر بودم ، از خانه بيرون مىآمدم و همراه مسلمانان به نماز حاضر مىشدم و در بازار رفت و آمد مىكردم و هيچكس با من صحبت نمىكرد . گاهى پيش پيامبر ( ص ) مىآمدم كه بعد از نماز نشسته بود و سلام مىدادم و با خود مىگفتم : نفهميدم كه لب‌هاى خود را براى پاسخ به سلام من حركت داد يا نداد . نزديك آن حضرت نماز مىخواندم و دزدانه به او مىنگريستم ، وقتى كه به نماز مىايستادم نگاهى به من مىفرمود ولى اگر به طرف او توجه مىكردم چهره‌اش را برمىگرداند . چون جفاى مسلمانان بر من زياد شد ، به نخلستان ابو قتاده - كه پسر عمو و محبوب‌ترين مردم برايم بود - رفتم ، به او سلام دادم ولى به خدا سوگند پاسخ نداد . گفتم : اى ابو قتاده ، ترا سوگند مىدهم به خدا آيا نمىدانى كه من خدا و رسولش را دوست دارم ؟ سكوت كرد . دوباره گفتم ، باز سكوت كرد . دفعه سوم كه گفتم ، گفت : خدا و رسولش بهتر مىدانند ! چشمانم به اشك نشست و برخاستم و از ديوار بيرون پريدم . فرداى آن روز به بازار رفتم ، همچنان كه در بازار راه مىرفتم مردى از اهالى شام كه خوراكيهايى براى فروش به بازار آورده بود سراغ مرا مىگرفت و مىگفت : چه كسى مرا پيش كعب بن مالك مىبرد ؟ و مردم با اشاره مرا به او نشان دادند و او نامه‌يى از حارث بن ابى شمر پادشاه غسّان به من داد كه در قطعه حريرى بود . [ 1 ] در نامه نوشته بود : به من خبر رسيده
هامش
[ 1 ] و گفته‌اند كه نامه از جبلة بن ايهم بوده است .
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 800 | محمود مهدوى دامغانى / محمد بن عمر بن واقد (الواقدي)