تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 772

مساهمون:

ص٧٧٢
عمده تمام شد . هنگامى كه پيامبر ( ص ) از فتح مكه به مدينه مراجعت فرمود ، عبد الله به عمويش گفت : عمو جان مدتهاست انتظار مسلمان شدن شما را مىكشم و نمىبينم كه نسبت به محمد ميل و كششى داشته باشى ، به من اجازه بده كه مسلمان شوم ! او گفت : به خدا سوگند اگر پيرو محمد شوى ، هيچ چيز از آنهايى كه به تو بخشيده‌ام در دستت باقى نخواهم گذاشت و از تو مىگيرم حتى لباسهايت را . عبد الله كه در آن هنگام نامش عبد العزّى بود گفت : به خدا قسم من پيرو محمد و مسلمانم و پرستش سنگ و بت را ترك كرده‌ام ، اين هم آنچه در دست من است ، آن را بگير ! و او آنچه به عبد الله داده بود از او گرفت حتى جامه‌ها و لنگ او را هم نداد . عبد الله پيش مادرش آمد و او پارچه‌يى خشن و كهنه را به دو نيم كرد و عبد الله نيمى را به كمر بست و نيمى را به دوش افكند ، و به مدينه آمد و قبلا درورقان - كه كوهى در اطراف مدينه است - زندگى مىكرد . چون عبد الله به مدينه رسيد شب را در مسجد گذراند و سپيده دم پس از اينكه رسول خدا ( ص ) نماز صبح را گزارد مثل هميشه روى به مردم كرد و چشمش به عبد الله افتاد ، او را نشناخت و فرمود : تو كيستى ؟ او نسب خود را براى پيامبر ( ص ) بيان كرد . رسول خدا ( ص ) فرمود : تو عبد الله ذو البجادين هستى ! سپس فرمود : نزديك من باش ! و او از ميهمانان رسول خدا شمرده مىشد و پيامبر ( ص ) خود به او قرآن مىآموخت و او مقدار زيادى از قرآن را خواند . در آن هنگام كه مردم براى حركت به تبوك آماده مىشدند او كه صداى بلندى داشت در مسجد مىايستاد و به صداى بلند قرآن مىخواند . عمر گفت : اى رسول خدا آيا مىشنويد كه اين اعرابى صدايش را به قرآن بلند مىكند به طورى كه مانع قرآن خواندن ديگران مىشود ؟ و رسول خدا به عمر گفت : آزادش بگذار كه او از سرزمين خود به قصد هجرت به سوى خدا و رسول خدا بيرون آمده است . گويد : چون مسلمانان براى جنگ تبوك بيرون مىرفتند او گفت : اى رسول خدا ، از خداوند بخواهيد كه شهادت نصيب من گردد ! پيامبر ( ص ) فرمودند : پوست درختى ( پوستهء درختى ) بياور ! و او پوستهء خرما بنى را به حضور پيامبر ( ص ) آورد . رسول خدا ( ص ) آن را به بازوى او بست و گفت : پروردگارا من خون او را بر كافران حرام كردم . عبد الله گفت : اى رسول خدا ، من چنين نمىخواستم . پيامبر ( ص ) فرمودند : وقتى كه به قصد جهاد در راه خدا بيرون به روى اگر تب هم بكنى و بميرى مثل اين است كه شهيدى و اگر مركوب تو ترا به زمين بزند و بميرى شهيدى و اهميت نده كه مرگت چگونه باشد . چون به تبوك رسيدند و چند روزى آنجا بودند ، عبد الله ذو البجادين مرد . بلال بن حارث مىگويد : پيش رسول خدا بودم كه ديدم بلال مؤذّن با چراغى كنار گورى