تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 771

مساهمون:

ص٧٧١
جبّه در آورد و شست و بر كفشهاى خود مسح كشيد . موقعى كه رسيديم ديديم عبد الرحمن بن عوف ركعت اول را خوانده است . مردم چون پيامبر ( ص ) را ديدند شروع به سبحان الله گفتن كردند و نزديك بود نماز خود را بشكنند . عبد الرحمن هم مىخواست به عقب برود كه پيامبر اشاره فرمود تا عبد الرحمن در جاى خود بماند و آن حضرت پشت سر عبد الرحمن يك ركعت نماز گزاردند . چون مردم و عبد الرحمن سلام دادند ، مردم به هم ريختند و پيامبر ( ص ) برخاست و يك ركعت ديگر نماز خود را گزارد و سلام داد و به مردم فرمود : بسيار خوب كرديد ، هيچ پيامبرى نمىميرد مگر اينكه مرد صالحى از امت او بر او امامت كند . در آن روز يعلى بن منبّه مزدور خود را به حضور پيامبر ( ص ) آورد كه با مردى از لشكريان نزاع كرده و آن مرد او را گاز گرفته بود . مزدور هم دستش را از دهان او طورى بيرون كشيده بود كه دو دندان پيشين او كنده شده بود و او را گرفته و به حضور رسول خدا آورده بودند . يعلى بن منبّه گويد : من هم با مزدور خود آمدم تا ببينم چه مىكند . چون آن دو را پيش رسول خدا آوردند فرمود : عجيب است كه يكى از شما بر برادر خود حمله برد و او را مثل جانور نر گاز بگيرد ! و ديهء دندانهاى آن مرد را باطل اعلام فرمود . پيامبر ( ص ) به مسلمانان فرمود : انشاء الله فردا به چشمهء تبوك مىرسيد و البته زودتر از ظهر به آنجا نخواهيد رسيد ، هر كس هم آنجا رسيد به آب آن دست نزند تا من برسم . معاذ بن جبل گويد : هنگامى كه آنجا رسيديم معلوم شد دو نفر پيش از ما آنجا رسيده‌اند و چشمه ، آب گواراى بسيار كمى داشت كه مىجوشيد و به زمين فرو مىشد . پيامبر ( ص ) از آن دو نفر پرسيد : آيا از آب اين چشمه چيزى برداشته و به آن دست زده‌ايد ؟ گفتند : آرى . پيامبر ( ص ) ناراحت شد و به آن دو با درشتى صحبت كرد و آنچه مىخواست گفت . سپس مردم با دست خود مشت مشت آب برداشتند و در مشك كهنه‌يى ريختند و پيامبر ( ص ) صورت و دستهاى خود را در آن شست و آن آب را در چشمه ريخت و آب چشمه بسيار زياد شد و مردم آب برداشتند . پيامبر ( ص ) به معاذ بن جبل فرمودند : اگر زنده باشى شايد به زودى اينجا را در حالى ببينى كه سراسرش باغ باشد . گويد : عبد الله ذو البجادين [ 1 ] از قبيلهء مزينه و يتيم فقيرى بود كه پدرش مرده و براى او ميراثى نگذاشته بود . عمويش كه مردى ثروتمند بود عهده‌دار كفالت او شد و عبد الله نسبتا ثروتمند گرديد و صاحب برده و شتر و گوسپند شد . چون پيامبر ( ص ) به مدينه آمد ، عبد الله مايل به اسلام گرديد و از ترس عمويش ياراى اظهار آن را نداشت . سالها گذشت و جنگهاى
هامش
[ 1 ] بجاد ، روپوش خشن كهنه است ( سيره ابن هشام ، ج 4 ، ص 172 ) .
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 771 | محمود مهدوى دامغانى / محمد بن عمر بن واقد (الواقدي)