زيد بن لصيت گويد : من قبلا درباره محمد شك و ترديد داشتم و گويى امروز اولين روزى است كه مسلمان شدهام و اكنون با بصيرت كامل نسبت به او گواهى مىدهم كه او رسول خداست ! مردم مىگفتند او توبه كرده است ، ولى خارجة بن زيد بن ثابت منكر توبهء او بود و مىگفت تا هنگام مرگ همچنان منافق بود .
هنگامى كه رسول خدا ( ص ) در صحراى مشقّق [ 1 ] بود در دل شب صداى آوازخوانى براى شتران شنيد ، فرمود : بشتابيد تا به اين خواننده برسيد ! و از مسلمانان پرسيد : اين خواننده از شما يا از غير شماست ؟ گفتند ، از غير ماست . گويد : رسول خدا ( ص ) به آنها رسيد و آنها گروهى بودند ، پيامبر ( ص ) به آنها فرمود : از كدام قبيلهايد ؟ گفتند ، از قبيلهء مضر هستيم .
پيامبر ( ص ) فرمود : من هم از مضر هستم و نسب خود را شمرد تا به مضر رسيد .
آن گروه گفتند ، ما اولين كسانى هستيم كه براى شتران آواز خواندهايم . پيامبر ( ص ) فرمودند : چگونه بوده است ؟ آنها گفتند ، مردم دورهء جاهلى به يك ديگر غارت مىبردند ، اتفاقا به مردى كه همراه غلامش بود حمله بردند و شتران او پراكنده شده و گريختند . آن مرد به غلام خود گفت : شتران را جمع كن ! و او گفت : نمىتوانم . آن مرد با چوبدستى خود به دست غلام كوفت و غلام شروع به داد زدن كرد كه ، واى دستم ، واى دستم ، و در اثر صداى او شتران جمع شدند . آن مرد به او گفت : از اين به بعد همين طور براى شتران آواز بخوان . و پيامبر ( ص ) شروع به خنديدن فرمود [ 2 ] . سپس به بلال فرمود : آيا مژدهيى به شما بدهم ؟ گفتند ، آرى اى رسول خدا ! و در آن حال همگى بر روى مركوبهاى خود سوار و مشغول حركت بودند . فرمود : خداوند متعال دو گنج به من عنايت فرموده است : گنج فارس و گنج روم ، و مرا با پادشاهانى يارى فرموده كه پادشاهان حميرند ، ايشان در راه خدا جهاد مىكنند و از غنايم الهى مىخورند .
مغيرة بن شعبه مىگويد : بين حجر و تبوك بوديم كه رسول خدا براى قضاى حاجت بيرون شد و هر گاه كه براى قضاى حاجت مىرفت دور مىشد ، من هم براى پيامبر آب بردم . مردم آمادهء نماز صبح بودند و صبر كردند ولى ترسيدند آفتاب بزند ، اين بود كه عبد الرحمن بن عوف را جلو انداختند كه با ايشان نماز بگزارد . گويد : من براى پيامبر ظرف آبى بردم و همراه او بودم ، پس از قضاى حاجت آب ريختم و پيامبر ( ص ) صورت خود را شست و چون خواست دستهاى خود را بشويد آستين جبّهء روميى كه بر تن داشت تنگ بود ، ناچار دستهايش را از زير
هامش
[ 1 ] مشقق ، نام صحرايى ميان مدينه و تبوك است ( وفاء الوفا ، ج 2 ، ص 374 ) .
[ 2 ] در اين مورد مطالبى هم درج 16 نهاية الارب نويرى ، ص 10 ، ضمن زندگى مضر بن نزار از اجداد پيامبر ( ص ) آمده است . - م .