تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 768

مساهمون:

ص٧٦٨
رسول خدا ببرد ! و خودش پيش صالح آمد و اين خبر را به او داد . صالح دستهاى خود را به آسمان برافراشت و سه مرتبه گفت : خدايا ابو رغال را لعنت و نفرين فرماى . رسول خدا ( ص ) به همراهان خود گفت : كسى به سرزمين اين قوم عذاب شده وارد نشود مگر در حال گريه ، و اگر نمىتوانيد گريه كنيد وارد آن نشويد كه به شما هم همان بلا خواهد رسيد . ابو سعيد خدرى گويد : مردى را ديدم كه با انگشترى كه در خانه‌هاى حجر و منطقهء عذاب ديدگان پيدا كرده بود به حضور پيامبر ( ص ) آمد . پيامبر ( ص ) روى خود را از او برگرداند و با دست چهرهء خود را پوشاند كه آن را نبيند و به آن مرد فرمود : آن را بينداز ! و همين كه آن را انداخت نفهميديم به كجا افتاد و تاكنون پيدا نشده است . ابن عمر مىگفت : چون پيامبر ( ص ) برابر آن وادى رسيد فرمود : اين وادى كوچ است ! و همه پاى در ركاب نهادند تا از آن بيرون رفتند . گويد : ابن ابى سبره هم از يونس بن يوسف ، از عبيد بن جبير ، از ابو سعيد خدرى نقل مىكند كه : ديدم رسول خدا ( ص ) پا از ركاب بيرون نياورد تا از آن منطقه خارج شد و آن را پشت سر گذاشت . فردا صبح پيامبر ( ص ) حركت فرمود و آب همراه ايشان نبود ، اين موضوع را به رسول خدا شكايت بردند و آن حضرت در منطقه‌يى بود كه آب وجود نداشت . عبد الله بن ابى حدرد گويد : ديدم كه رسول خدا ( ص ) رو به قبله ايستاد و دعا فرمود - و به خدا سوگند در آسمان ابرى نديدم - رسول خدا ( ص ) همچنان دعا مىفرمود و من ديدم كه ابرها از هر طرف جمع مىشود و پيامبر هنوز از جاى خود تكان نخورده بود كه آسمان آب فراوانى بر ما فرو ريخت ، و گويى هم اكنون هم صداى تكبير رسول خدا را در باران مىشنوم . بعد هم آسمان روشن شد و تمام زمين آبگيرهاى متصل به يك ديگر بود و مردم از اول تا آخر همگى آب نوشيدند و برداشتند و شنيدم كه رسول خدا مىفرمود : گواهى مىدهم كه فرستادهء خدايم . گويد : به يكى از منافقان گفتم : واى بر تو ، آيا باز هم شك و ترديد دارى ؟ و او گفت : ابرى گذرا بود . آن منافق اوس بن قيظىّ يا زيد بن لصيت بوده است . گويد : يونس بن محمد از يعقوب بن عمر بن قتاده ، از محمود بن لبيد نقل مىكرد كه به او گفته است : آيا مردم منافقان را مىشناختند ؟ و او گفته است : آرى به خدا قسم ، وانگهى گاهى منافقان از ميان پدران و برادران و پسر عموها بودند . من از پدر بزرگت قتادة بن نعمان شنيدم كه مىگفت : در خانه‌هاى ما گروهى از خويشاوندان منافق بودند . بعد هم از زيد بن ثابت شنيدم كه به بعضى از افراد بنى نجّار مىگفت : خداوند زندگى ترا خير و بركت ندهد ( كنايه از منافق
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 768 | محمود مهدوى دامغانى / محمد بن عمر بن واقد (الواقدي)