تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 767

مساهمون:

ص٧٦٧
نگيريد و هر خميرى هم كه كرده‌ايد به شتران بدهيد . سهل بن سعد گويد : من از همهء دوستان خود كوچكتر و قرآن خوان ايشان در تبوك بودم ، چون در حجر فرود آمديم خمير كردم ون را گذشتم تا برسد و رفتم هيزم جمع كنم كه ديدم منادى رسول خدا ( ص ) اعلان مىكند كه پيامبر دستور مىدهند از آب چاه اين منطقه نياشاميد ، و مردم آبها را از مشكها به زمين مىريختند . مردم گفتند ، اى رسول خدا ما خمير كرده‌ايم . فرمود : خمير را به شتران بدهيد . سهل مىگويد : من هم خمير را برداشتم و به دو شتر ناتوانى كه ضعيف‌ترين مركوبهاى ما بودند دادم . گويد : و به محل چاه صالح پيامبر عليه السلام رسيديم و آنجا مشكها را شستيم و پر آب كرديم و آشاميديم و آن روز را تا شام آنجا بوديم . پيامبر ( ص ) فرمود : هيچگاه از پيامبر خود تقاضاى معجزه مكنيد ! اين قوم صالح از پيامبر خود معجزه‌يى خواستند ، و ناقه [ كه معجزهء آن حضرت بود ] از اين جوى آب مىنوشيد و روزى هم كه مىآمد و آب مىآشاميد به همان اندازه كه از آب آشاميده بود به آنها شير مىداد . او را پى كردند و فقط سه روز مهلت داده شدند و معلوم است كه وعدهء الهى دروغ نيست و صداى آسمانى آنها را فرو گرفت . هيچكس از ايشان زير پهنهء آسمان باقى نماند مگر اينكه نابود شد ، غير از مردى كه در حرم كعبه بود و حرم كعبه او را از عذاب الهى محفوظ داشت . گفتند ، اى رسول خدا او چه كسى بود ؟ فرمود : ابو رغال پدر ثقيف . گفتند ، او در ناحيهء مكه چه كار داشت ؟ فرمود : صالح او را براى تصديق گفتار خود به آنجا گسيل داشته بود [ 1 ] و او به مردى رسيد كه صد ميش كم شير داشت و يك ميش هم داشت كه نسبتا پر شير بود ، اتفاقا آن مرد كودك شير خوارى هم داشت كه مادرش روز گذشته مرده بود . ابو رغال گفت : مرا فرستادهء خدا به سوى تو فرستاده است . آن مرد گفت : آفرين و درود به رسول خدا باد . هر چه مىخواهى براى خودت بگير ! ابو رغال همان ميش شيرى را انتخاب كرد . آن مرد گفت : اين ميش ، مادر اين پسر بچه است و بعد از مرگ مادرش شير او را مىدهد ، به عوض او ده ميش از اين ميش‌هاى ديگر بردار . گفت : نه . گفت : بيست ميش بردار . گفت : نه . گفت : پنجاه ميش بردار . گفت : نه . گفت : همهء اين ميش‌ها را ببر و آن يكى را براى من بگذار . آن مرد گفت : نه . گفت : اگر تو ميش دوشا و شيرى را دوست دارى من هم همان را دوست دارم . در اين هنگام آن مرد كمان خود را كشيد و گفت : خدايا تو گواه باش ! سپس تيرى به ابو رغال انداخت و او را كشت و گفت : نبايد كسى پيش از من اين خبر را براى
هامش
[ 1 ] براى اطلاع در مورد ابو رغال مراجعه شود به جلد هشتم دانشنامهء ايران و اسلام كه چند روايت را نقل كرده است ، ولى نويسندهء مقاله از كتاب مغازى نام نبرده و لابد نسخه‌هاى خطى كتاب در اختيارش نبوده است . - م .
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 767 | محمود مهدوى دامغانى / محمد بن عمر بن واقد (الواقدي)