هم گفت : اى رسول خدا ، چنين نيست . هيچ خانهاى از خانههاى اوس را رها مكن ، و يكى دو اسير را بفرست تا آنجا گردن بزنند و هر كس كه به اين كار رضايت ندهد ، خداوند متعال بينى او را به خاك بمالد ، اول هم به خانه و محلهء ما بفرستيد . پيامبر ( ص ) دو اسير را به محلهء بنى عبد الاشهل فرستادند كه يكى را اسيد بن حضير گردن زد ، و ديگرى را ابو نائله . و دو اسير به محلهء بنى حارثه فرستاد . گردن يكى از آن دو را ابو بردة بن نيار زد و محيّصه هم به او ضربهء ديگرى زد . و آن ديگرى را ابو عبس بن جبر گردن زد ، و ظهير بن رافع هم ضربهء ديگرى به او وارد كرد . و دو اسير هم به محلهء بنى ظفر ارسال فرمودند .
يعقوب بن محمد از عاصم بن عمر بن قتاده برايم نقل كرد كه مىگفت : يكى از آن دو را قتادة بن نعمان و ديگرى را نضر بن حارث كشتند . ايّوب بن بشير معاوى هم برايم نقل مىكرد كه : دو اسير هم به قبيلهء ما فرستادند كه يكى را جبر بن عتيك كشت ، و ديگرى را نعمان بن عصر كه همپيمان آنها و از قبيلهء بلى بود . گويند : براى قبيلهء بنى عمرو بن عوف هم دو محكوم را فرستادند ، كه عقبة بن زيد و برادرش وهب بن زيد بودند ، يكى از آن دو را عويم بن ساعده و ديگرى را سالم بن عمير به قتل رساند . براى بنى امية بن زيد هم از اسرا فرستادند .
كعب بن اسد را در حالى كه دستهايش به گردنش بسته بود ، به حضور پيامبر ( ص ) آوردند .
او مرد زيبارويى بود ، پيامبر ( ص ) فرمودند : كعب بن اسد است ؟ كعب گفت : آرى اى ابو القاسم .
پيامبر به او فرمودند : چرا از نصيحت ابن خراش بهره نبرديد در صورتى كه او مرا تصديق مىكرد ، مگر به شما دستور نداده بود كه از من پيروى كنيد و اگر مرا ديديد سلام او را به من برسانيد ؟ گفت : چرا . سوگند به تورات اى ابو القاسم ، اگر نه اين بود كه يهود مرا سرزنش مىكردند كه از ترس شمشير بوده است ، حتما از تو پيروى مىكردم . ولى چه كنم كه من بر دين يهوديانم . پيامبر ( ص ) دستور داد او را جلو بردند ، و گردنش را زدند .
عتبة بن جبيره ، از حصين بن عبد الرحمن بن عمرو بن سعد بن معاذ نقل مىكرد كه چون پيامبر ( ص ) در كشته شدن حيىّ بن اخطب ، و نباش بن قيس ، و غزّال بن سموئيل و كعب بن اسد حضور داشتند ، برخاستند و به سعد بن معاذ فرمودند : دستور بده بقيه را هم بكشند . و سعد آنها را گروه گروه مىآورد و دستور قتل آنها را مىداد .
گويند ، زنى از بنى نضير كه نامش نباته بود ، همسرى مردى از بنى قريظه را داشت و هر دو يك ديگر را دوست مىداشتند . چون محاصره شديد شد ، آن زن پيش شوهر خود گريست و گفت :
تو از من جدا خواهى شد . مرد گفت : آرى سوگند به تورات چنين است كه مىبينى ، به هر حال تو زن هستى ، اين سنگ بزرگ را به مسلمانان پرتاب كن ، چه از اين پس نمىتوانيم كسى از
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 390
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٣٩٠