تورات توصيه مىكردند .
پيامبر ( ص ) دستور فرمودند كه اثاثيه و كالاها و لباسها هم ، به خانهء دختر حارث برده شود ، و هم دستور فرمودند كه دامها را همانجا ميان درختان به چرا رها كنند .
گويند : فرداى آن روز پيامبر ( ص ) صبح به بازار رفتند ، و دستور دادند گودالهاى گور - مانندى در فاصلهء خانهء ابو جهم عدوى تا احجار الزيت كندند . اصحاب پيامبر ( ص ) به كندن مشغول شدند ، و آن حضرت با بزرگان اصحاب نشسته بودند . و مردان بنى قريظه را دسته دسته مىآوردند ، و گردن آنها را مىزدند .
يهوديان به كعب بن اسد مىگفتند ، فكر مىكنى محمد با ما چه خواهد كرد ؟ گفت : كارى سخت و دشوار ، واى بر شما كه هيچوقت عاقلانه نمىانديشيد ، مگر نمىبينيد كه فراخواننده را شفقتى نيست ، و هر كس از شما كه مىرود بر نمىگردد ؟ به خدا قسم جز شمشير چيز ديگرى نيست ، من كه شما را به چيز ديگرى فرا خواندم و نپذيرفتيد ! گفتند : حالا ديگر وقت سرزنش نيست ، وانگهى ما نمىخواستيم رأى تو را ناديده بگيريم ، و آن را مخدوش بدانيم و گر نه هرگز پيمانى را كه ميان ما و محمد بود نمىشكستيم . حيىّ بن اخطب گفت : اكنون از سرزنش يك ديگر دست برداريد كه چيزى را از شما دفع نمىكند ، و براى كشته شدن با شمشير شكيبا و بردبار باشيد . يهوديان در حضور پيامبر ( ص ) دسته دسته كشته مىشدند ، و على ( ع ) و زبير عهدهدار كشتن آنها بودند . حيىّ بن اخطب را در حالى كه دستهايش به گردنش بسته بود ، و جامهاى سرخ براى كشته شدن پوشيده بود ، آوردند . او جامهء خود را با انگشت از چند جاى دريده بود ، تا پس از مرگ كسى آن را در نياورد .
چون او آمد ، پيامبر ( ص ) فرمودند : اى دشمن خدا آيا خدا ما را از تو بى نياز نساخت ؟
گفت : چرا به خدا قسم ، ولى به هر حال من خود را در دشمنى با تو سرزنش نمىكنم ، من هم در جستجوى عزت بودم . ولى خداوند مىخواست كه تو را بر من پيروز گرداند ، من به هر درى زدم ولى هر كس را كه خداى خوار خواهد ، خوار و زبون مىشود . سپس حيىّ رو به مردم كرد و گفت : اى مردم فرمان الهى را گريزى نيست ! سرنوشت و تقدير چنين بود و اين خونريزى بر بنى اسرائيل مقدّر بود . دستور داده شد تا گردنش را زدند . سپس غزال بن سموئيل را آوردند .
پيامبر ( ص ) فرمودند : خدا ما را بر تو پيروز نساخت ؟ گفت : آرى . و رسول خدا ( ص ) دستور داد تا گردنش را زدند . آنگاه نبّاش بن قيس را آوردند ، او سعى كرده بود كه با كسى كه او را مىآورد درگير شود ، و او هم با مشت به بينى نبّاش كوبيده و آن را خونى ساخته بود . پيامبر ( ص ) به مأمورى كه او را آورده بود اعتراض فرمودند و گفتند : چرا نسبت به او چنين كردى ؟
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 388
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٣٨٨