وهب بن زيد چه شد ؟ گفت : كشته شد . گفت : پذيرايى كنندهء يهود ، و پدر يتيمان و بيوه زنان يهود - عقبة بن زيد چه كرد ؟ گفت : كشته شد . گفت : آن دو عمرو ، كه همواره به تدريس تورات اشتغال داشتند چه شدند ؟ گفت : آن دو هم كشته شدند . زبير به ثابت گفت : در اين صورت ، و پس از ايشان چه خيرى در زندگى است ؟ آيا من به جايى برگردم كه ايشان آنجا بودند ، و مگر پس از ايشان در آنجا جاودانه خواهم زيست ؟ نه من به چنين زندگى اى نيازى ندارم ، اكنون هم به حق نعمت خود بر تو ، از تو مىخواهم كه مرا پيش اين قاتل ، كه سران بنى قريظه را كشته است و مىكشد ببرى و سپس مرا به كشتارگاه قوم ببر ، و شمشير خودم را كه بسيار برنده است بگير ، و خودت با آن ضربتى به من بزن و كارم را تمام كن . دست خود را با قدرت بلند كن ، و ضربهاى كه مىزنى بر سرم و كمى پايينتر از مخ بزن ، كه براى جسد بهتر آن است كه گردن به آن باشد . اى ثابت ، نمىتوانم بيش از اين براى ريخته شدن يك سطل خون خود صبر كنم ، و مىخواهم به ديدار دوستان خود نايل آيم . ابو بكر آنجا بود و سخن زبير را مىشنيد ، گفت : واى بر تو اى پسر باطا ، مسأله ريخته شدن يك سطل خون نيست ، بلكه عذاب ابدى براى تو خواهد بود . زبير گفت : اى ثابت ، مرا ببر و بكش . ثابت گفت : من هرگز تو را نمىكشم . زبير گفت :
براى من مهم نيست كه چه كسى مرا بكشد . ولى اى ثابت ، به زن و فرزندم توجه كن كه آنها از ترس مرگ بىتابى مىكنند ، از دوست خودت بخواه كه آنها را آزاد كند و اموالشان را به آنها پس بدهد . ثابت ، او را پيش زبير بن عوام آورد و زبير گردنش را زد .
ثابت از پيامبر ( ص ) در مورد زن و فرزند و اموال زبير استدعا كرد ، و حضرت ، همهء اموال او را به فرزند زبير رد فرمودند ، و زن او را هم از جملهء اسيران آزاد كردند ، نخلستانها و چهار پايان و اثاثيهء آنها را غير از اسلحه ، به ايشان برگرداندند . ولى از آن پس آنها با خاندان ثابت زندگى مىكردند .
گويند : ريحانه دختر زيد كه از بنى نضير بود ، به ازدواج فردى از بنى نضير در آمده بود .
پيامبر ( ص ) او را در سهم خود قرار دادند ، و او زيبا بود . پيامبر ( ص ) اسلام را بر او عرضه داشتند ، ولى او نپذيرفت و گفت : فقط يهودى خواهم بود . و پيامبر ( ص ) از او كناره گرفتند ، و چون در خود تمايلى نسبت به او احساس فرمود ، كسى پيش ابن سعيّه فرستادند ، و اين نكته را به او تذكر دادند . او گفت : پدر و مادرم فداى تو باد ، ريحانه مسلمان خواهد شد . ابن سعيّه پيش ريحانه رفت ، و به او گفت : از قوم خودت پيروى مكن ، ديدى كه حيىّ بن اخطب چه بر سر آنها آورد ، مسلمان شو تا پيامبر ( ص ) تو را براى خود برگزينند .
همچنان كه پيامبر ( ص ) ميان اصحاب خود نشسته بودند ، صداى برخورد نعلينى به زمين
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 393
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٣٩٣