تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 389

مساهمون:

ص٣٨٩
مگر شمشير كافى نبود ؟ گفت : اى رسول خدا ، او با من درگير شد و مىخواست بگريزد . نبّاش گفت : اى ابو القاسم سوگند به تورات دروغ مىگويد ، اگر مرا آزاد هم مىساخت من از آمدن به جايى كه همهء قومم كشته شدند تأخير نمىكردم ، تا من هم مانند يكى از ايشان باشم . پيامبر ( ص ) فرمودند : با اسيران خوشرفتارى كنيد ، و به آنها آب بدهيد و سيرابشان كنيد تا خنك شوند ، و بعد بقيه را بكشيد . گرماى آفتاب و سوزندگى شمشير را بر آنها جمع مكنيد - و آن روز آفتابى و گرم بود . به اسيران آب و طعام دادند ، و چون سيراب شدند و خنك گرديدند ، به قتل بقيه دستور داده شد . پيامبر ( ص ) به سلمى دختر قيس كه يكى از خاله‌هاى آن حضرت بود نگاه كردند . اين بانو به پيامبر ( ص ) گرويده و با هر دو قبيله رفت و آمدى داشت . رفاعة بن سموئيل پيش او و برادرش سليط بن قيس و اهل خانهء ايشان رفت و آمد داشت ، و چون او را زندانى كردند ، كسى پيش سلمى فرستاد كه با محمد دربارهء من صحبت كن كه مرا ببخشد ، و مىدانى كه مرا پيش شما احترامى است ، و تو هم به منزلهء مادر محمدى ، اين محبت شما تا روز قيامت بر گردن من خواهد بود . پيامبر ( ص ) به سلمى فرمودند : اى امّ منذر چيزى مىخواهى ؟ گفت : اى رسول خدا ، رفاعة بن سموئيل با ما آمد و شد دارد ، و از لحاظ ما قابل احترام است ، او را به من ببخش ! پيامبر ( ص ) متوجه اين شده بودند كه رفاعه به سلمى پناه مىبرد ، فرمودند : بسيار خوب او از آن تو باشد . سلمى گفت : اى رسول خدا اميدوارم كه به زودى نماز بگزارد و گوشت شتر بخورد . پيامبر ( ص ) لبخند زدند و فرمودند : اگر نماز بگزارد براى او مايهء خير و نيكى است ، و اگر به آيين خود پايدار بماند برايش مايه شرّ و بدى است . ام منذر گويد : رفاعة بن سموئيل اسلام آورد ، و به او مىگفتند : برده و غلام ام منذر . اين موضوع بر او گران آمد ، و از رفت و آمد به خانهء سلمى خوددارى كرد . چون اين موضوع به اطلاع امّ منذر رسيد كسى پيش رفاعه فرستاد ، و پيام داد كه من صاحب و مولاى تو نيستم ، بلكه فقط در مورد تو با پيامبر ( ص ) صحبت كردم ، و آن حضرت تو را به من بخشيدند ، و بدين ترتيب خون تو محفوظ ماند و نسبت تو به قوت خود باقى است . پس از اين پيام ، رفاعه گاه به ديدن سلمى مىآمد ، و به خانه آنها رفت و آمد مىكرد . سعد بن عباده و حباب بن منذر پيش پيامبر ( ص ) آمدند و گفتند : اى رسول خدا ، مثل اينكه اوسيان به مناسبت همپيمان بودن با بنى قريظه ، كشتن ايشان را خوش نمىدارند . سعد بن معاذ گفت : اى رسول خدا ، هر كس از اوسيان كه در او خير و نيكى باشد چنين نيست ، و خداوند هر كس از اوسيان را كه كشتن بنى قريظه را دوست نمىدارد ، خوشنود نفرمايد ! اسيد بن حضير