گرسنگى و خوف يارا و توان برخاستن نداشتم . فرمود : برو ببين اين قوم چه كردهاند ، ولى نه تيرى بيندازى نه سنگى پرتاب كنى و نه نيزهاى و نه شمشيرى بزنى تا پيش من برگردى . من گفتم : اى رسول خدا من از كشته شدن بيمى ندارم ، ولى مىترسم كه پس از مرگ مرا مثله كنند .
پيامبر ( ص ) فرمودند : چيزى برايت پيش نمىآيد ! و دانستم كه با اين گفتار پيامبر ( ص ) براى من چيزى نخواهد بود . آنگاه فرمود : ميان آن قوم داخل شو و ببين چه مىگويند .
چون حذيفه به راه افتاد ، پيامبر ( ص ) فرمودند : خدايا او را از هر شش جهت حفظ فرماى ! حذيفه وارد اردوگاه دشمن شد ، و ديد كه آنها خود را با آتش گرم مىكنند ، و طوفان هم آنچه مىخواهد مىكند ، نه براى آنها خيمهاى پا بر جا گذاشته و نه قرار و آسايشى . گويد : من رفتم و خود را همراه عدهاى در كنار آتش جا زدم . ابو سفيان برخاست و گفت : از جاسوسان و افراد دشمن كه نفوذ كرده باشند بپرهيزيد ، و هر كس بغلدستيهاى خود را بنگرد . گويد : من به عمرو بن عاص كه در طرف راستم بود رو كردم و گفتم : تو كيستى ؟ گفت : عمرو بن عاص . آنگاه به معاوية بن ابى سفيان نگريستم ، و گفتم : تو كيستى ؟ گفت : معاوية بن ابو سفيان . در اين موقع ابو سفيان گفت : به خدا قسم شما نمىتوانيد در اينجا بمانيد ، مىبينيد كه چهار پايان و شتران در شرف هلاكند ، و مراتع خشك شده است ، و بنو قريظه هم با ما مخالفت كردند و از ناحيهء ايشان آنچه كه خوش نمىداشتيم به ما رسيد ، از باد و طوفان هم كه مىبينيد چه بر سر ما آمده است ، به خدا در اين كار براى ما پايه و اساس نخواهد بود و ديگ و سه پايهاى بر پا نخواهد شد ، به راه بيفتيد و بكوچيد كه من هم اكنون حركت مىكنم . و بر شتر خود نشست ، در حالى كه پاى حيوان بسته بود ، ابو سفيان از روى شتابزدگى ، بدون اينكه پاى شتر را باز كند ، او را زد و به حركت در آورد ، و آن حيوان بر روى سه پا برخاست ، و بعد پاى بند آن را گشود .
حذيفه گويد : اگر پيامبر با من عهد نفرموده بودند كه « هيچ كارى نكنى تا پيش من برگردى » ، ابو سفيان را مىكشتم .
گويد ، عكرمة بن ابى جهل ابو سفيان را صدا زد و گفت : تو پيشوا و سالار قومى ، اين گونه مىگريزى و مردم را ترك مىكنى ؟ ابو سفيان شرمگين شد و شتر خود را خواباند و از آن پياده شد ، و لگام حيوان را گرفت و آن را مىكشيد ، و به سپاه فرمان مىداد : حركت كنيد ، و برويد ! مردم راه افتادند ، و ابو سفيان همچنان ايستاده بود ، تا آنكه باقيماندهء لشكر سبك شد و بيشتر آنها رفتند . آنگاه ابو سفيان به عمرو عاص گفت : اى ابا عبد الله ، من و تو ناچاريم كه با گروهى از سواران ، اينجا در برابر محمد و يارانش بمانيم ، زيرا در امان نيستيم كه به تعقيب ما بر نيايند ، و بايد بايستيم تا سپاه بسلامت بگذرد . عمرو گفت : من خواهم ماند . ابو سفيان به خالد بن وليد
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 369
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٣٦٩