تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 353

مساهمون:

ص٣٥٣
كه شما گذشتيد ، اگر محتاج به ما شديد ما هم خواهيم آمد . در اين موقع عمرو بن عبد شروع به هماوردطلبى كرد ، و اين رجز را مىخواند :
و لقد بححت من النداء * لجمعكم هل من مبارز
از بس كه به جمع شما فرياد كشيدم كه هماوردى هست ؟ صدايم گرفت عمرو در آن روز برانگيخته شده بود ، و خونخواهى مىكرد . او در جنگ بدر شركت كرده و زخمى شده بود ، و در جنگ احد شركت نكرده ، و روغن ماليدن بر خود را حرام كرده بود ، مگر اينكه از محمد ( ص ) و يارانش انتقام بگيرد . او در آن موقع سالخورده بود ، گويند ، به نود سالگى رسيده بود . چون او هماورد طلبيد ، على ( ع ) برخاست و خطاب به رسول خدا ( ص ) گفت : من با او مبارزه خواهم كرد ! و تا سه مرتبه اين امر تكرار شد . و به واسطهء شجاعت و اهميت عمرو گويى بر سر مسلمانان مرغ نشسته و همگى سكوت كرده بودند . پيامبر ( ص ) شمشير خود را به على ( ع ) لطف فرمود ، و به دست خود عمامه بر سرش پيچيد ، و دعا فرمود و عرض كرد : پروردگارا او را بر دشمن يارى فرماى ! گويد ، عمرو پيش آمد و سوار بر اسب بود ، و على ( ع ) پياده . على ( ع ) به او گفت : تو در جاهليت مىگفتى هيچ كس نيست كه سه حاجت از من بخواهد مگر اينكه يك حاجت او را بر مىآورم . گفت : همچنين است . على ( ع ) فرمود : من نخست از تو دعوت مىكنم كه گواهى دهى بر اينكه خدايى جز پروردگار يكتا نيست و محمد ( ص ) رسول اوست ، و تسليم امر پروردگار جهانيان شوى . عمرو گفت : اى برادر زاده از اين بگذر . فرمود : ديگرى اين است كه به سرزمين خود برگردى ، اگر محمد ( ص ) راستگو باشد تو در پناه او به سعادت مىرسى ، و اگر غير از اين باشد ، آنچه كه تو مىخواهى ديگران انجام مىدهند . گفت : اين چيزى است كه زنان قريش هرگز در آن باره صحبت نخواهند كرد ، من عهدى را كه مىبايد ، با خود بسته‌ام و روغن ماليدن بر خود را حرام كرده‌ام ، تقاضاى سوم تو چيست ؟ على ( ع ) فرمود : جنگ . عمرو خنديد و گفت : اين ديگر صفتى است كه فكر نمىكردم كسى از عرب در آن مورد ، مرا به بخل متهم كند ، ولى من خوش نمىدارم كسى مثل تو را بكشم ، مخصوصا كه پدرت هم نديم من بوده است ، برگرد كه تو تازه - جوانى ، و من مىخواهم با دو سالخورده‌تر قريش كه ابو بكر و عمرند بستيزم . على ( ع ) فرمود : به هر حال من تو را به مبارزه دعوت مىكنم و دوست دارم كه تو را بكشم . عمرو اندوهگين شد و از اسب خود فرود آمد و آن را پى كرد .
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 353 | محمود مهدوى دامغانى / محمد بن عمر بن واقد (الواقدي)