تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 345

مساهمون:

ص٣٤٥
ناچار بودند كه از خندق خود حفاظت و پاسدارى كنند . گروهى سخنان زشتى گفتند ، چنان كه معتب بن قشير گفت : محمد ، گنجهاى خسرو و قيصر را به ما وعده مىدهد ، و حال آنكه هيچيك از ما تأمين ندارد كه براى قضاى حاجت خود برود ، خدا و رسولش فقط ما را به خود غرّه كرده و فريب مىدهند . صالح بن جعفر ، از قول ابن كعب برايم نقل كرد كه پيامبر ( ص ) فرمودند : اميدوارم كه برگرد خانهء كعبه طواف كنم و كليد كعبه را بگيرم ! خداوند خسرو و قيصر را هلاك خواهد فرمود و اموال ايشان در راه خدا بخشوده خواهد شد . پيامبر ( ص ) ، اين سخنان را هنگامى مىفرمودند كه متوجه بودند چه ترس و بيمى مسلمانان را فرا گرفته است . معتب بن قشير هنگامى كه اين گفتار پيامبر ( ص ) را شنيد آن سخنان را گفت . ابن ابى سبره ، از قول حارث بن فضيل برايم نقل كرد كه مىگفت : بنى قريظه تلاش كردند كه شبانه به هستهء مركزى مدينه شبيخون بزنند . به اين منظور حيىّ بن اخطب را پيش قريش فرستادند كه هزار مرد از ايشان و هزار مرد از غطفان بيايند ، تا به كمك آنها حمله كنند . اين خبر به پيامبر ( ص ) رسيد و گرفتارى سخت شد . پيامبر ( ص ) ، اسلم بن حريش اشهلى را همراه دويست مرد ، و زيد بن حارثه را همراه سيصد نفر ، براى پاسدارى مدينه اعزام فرمودند كه تا سپيده دم تكبير بگويند . سواران مسلمين هم همراه آنها بودند ، و چون صبح شد در امان قرار گرفتند . ابو بكر صديق در اين باره گفته است كه : ما از يهود بنى قريظه نسبت به زنها و بچه‌هايى كه در مدينه بودند ، بيشتر مىترسيديم تا از قريش و غطفان . من در آن شب بالاى كوه سلع رفته بودم و به خانه‌هاى مدينه مىنگريستم ، و چون خانه‌ها را در حالت آرامش مىديدم ، خداى عز و جل را ستايش مىكردم . از عواملى كه خداوند به آن وسيله بنى قريظه را از حمله به مدينه منصرف ساخت ، موضوع پاسدارى مدينه بود . صالح بن خوّات از ابن كعب برايم نقل كرد كه خوّات بن جبير گفته است : در حالى كه خندق را در محاصرهء خود داشتيم ، پيامبر ( ص ) مرا احضار كردند و فرمودند : به اردوگاه بنى قريظه برو و ببين تصميم شبيخون نداشته باشند ، و يا از جايى نفوذ نكرده باشند ، و خبرش را براى من بياور . گويد : نزديك غروب آفتاب بود كه از حضور پيامبر ( ص ) بيرون آمدم ، و از سلع سرازير شده بودم كه آفتاب غروب كرد . نماز مغرب را گزاردم و به سوى راتج رفتم و از منطقهء قبايل عبد الاشهل و زهره و بعاث گذشتم . چون نزديك بنى قريظه رسيدم گفتم كه كمين مىكنم ، و