همين كار را كردم . ساعتى دژهاى آنها را زير نظر گرفته بودم كه مرا خواب در ربود . ناگاه به خود آمدم و ديدم مردى مرا بر دوش خود حمل مىكند ، و همچنان كه خواب در بودم او مرا بدوش گرفته و حركت كرده بود . وقتى فهميدم كه او از پيشاهنگان بنى قريظه است ، سخت از رسول خدا شرمنده شدم ، زيرا مأموريت و دستورى را كه در مورد حفاظت به من داده بودند ، ضايع كرده بودم . آن مرد مرا به طرف حصارها و دژهايشان مىبرد و از صحبتى كه به زبان عبرى كرد ، او را شناختم . او به مسخره گفت : گاوت گوساله چاقى زاييده است . گويد : اين را به خاطر داشتم كه هيچيك از ايشان بدون دشنهاى كه به كمر مىبندد بيرون نمىآيد . من دست خود را روى دشنهء او گذاشتم و همانطور كه مشغول گفتگو با مردى بود كه بالاى بارو ايستاده بود ، دشنه را بيرون كشيده و جگرش را دريدم . او فريادى كشيد كه : اين درنده را بگيريد ! و يهوديان دستههاى چوب را بر بالاى برجهاى خود آتش زدند و آن مرد با شكم دريده فرو افتاد و مرد .
مرا هم نتوانستند به چنگ آوردند ، و از راهى كه آمده بودم ، برگشتم .
معلوم شد جبرئيل موضوع را به رسول خدا خبر داده است و آن حضرت در حالى كه مىگفته : خوّات ، پيروز شدى ! به ياران خود خبر داده است .
من در حالى به حضور پيامبر ( ص ) رسيدم كه ميان ياران خود نشسته و صحبت مىفرمود .
همين كه مرا ديد فرمود : رو سپيد باشى ! گفتم : شما هم . فرمود : داستانت را بگو . و گفتم . فرمود :
جبرئيل به من خبر داد . مسلمانان هم به من گفتند كه پيامبر قبلا خبر را همچنان كه بوده به اطلاع ايشان رساندهاند .
خوّات مىگفت : شبهاى ما كنار خندق همچون روز بود . كس ديگرى غير از صالح بن خوّات برايم نقل كرد كه خوّات مىگفت : من پس از جريان آن شب ، و رفاقت و صميميتى كه با يهوديان داشتم هميشه فكر مىكردم كه اين كار و مخصوصا مسئلهء دشنه چه مقدار سوء اثر در يهوديان داشت .
ابو بكر بن ابى سبره ، از قول عبد الله بن ابى بكر بن حزم برايم نقل كرد كه : شبى نبّاش بن قيس از حصار خود همراه ده نفر از شجاعان يهود بيرون آمد ، به اميد اينكه بتواند شبيخونى بزند . چون به نزديكى بقيع رسيدند با گروهى از مسلمانان كه از ياران سلمة بن اسلم بن حريش بودند ، برخوردند و پس از ساعتى درگيرى و تير اندازى باز گشته بودند . چون اين خبر به سلمة بن اسلم ، كه در محلهء بنى حارثه بود رسيد ، با اصحاب خود به دژهاى يهوديان توجه كرد ، و گرد حصارها شروع به گردش كردند . يهود از اين امر به وحشت افتادند و بر فراز برجهاى خود آتش افروختند و مىگفتند : شبيخون ! شبيخون ! مسلمانان دو پايهء چاههاى آب آنها را ويران
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 346
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٣٤٦