كردند و يهوديان از ترس ياراى خروج از حصار خود را نداشتند .
پيرمردى از قريش اين داستان را برايم گفت ، و ابن ابى الزناد و ابن جعفر هم مىگفتند اين داستان از آنچه در احد اتفاق افتاده صحيحتر است و آن اين است : حسّان بن ثابت مردى فوق العاده ترسو بود ، و همراه زنان به برجها رفته بود . صفيّه دختر ابو طالب در برج فارع بود و گروهى از جمله حسّان بن ثابت همراه او بودند . در اين موقع ده نفر از يهود به فرماندهى غزّال بن سموئيل كه همگى از بنى قريظه بودند ، هنگام روز به آن حصار حمله آوردند ، و شروع به نفوذ و تخريب حصار كردند . صفيّه به حسّان گفت : اى ابا الوليد برخيز و دفاعى بكن ! حسّان گفت : نه به خدا قسم ، جان خود را بر اين يهوديان عرضه نمىدارم ! تا اينكه يكى از يهوديان به در برج رسيد و خواست داخل شود . صفيّه جامه بر خود پيچيد و چماقى بدست گرفته بسوى آن مرد رفت و چنان ضربت سختى بر او زد كه سرش را خرد كرده و او را كشت و ديگر يهوديان گريختند .
بنى حارثه هم جمع شدند ، و اوس بن قيظى را به حضور رسول خدا ( ص ) فرستادند و پيام دادند كه خانههاى ما بىپناه و بى حفاظ است ، و خانهء هيچيك از انصار چون خانههاى ما نيست ، ميان خانههاى ما و بنى غطفان هيچ كس نيست كه آنها را از ما دفع كند ، به ما اجازه دهيد كه برگرديم و زنان و بچههاى خود را حفاظت كنيم . پيامبر ( ص ) به آنها اجازه فرمود و آنها آمادهء بازگشت شدند .
چون اين خبر به سعد بن معاذ رسيد به حضور پيامبر ( ص ) آمد و گفت : اى رسول خدا به ايشان اجازه ندهيد ، چون به خدا قسم هر موقع شدت و سختى براى ما و ايشان پيش مىآيد چنين مىكنند . آنگاه روى به بنى حارثه كرد و گفت : اين كار هميشگى شما نسبت به ماست ، هر گرفتارى كه پيش آمده است شما همينطور رفتار كردهايد . در عين حال پيامبر ( ص ) ايشان را باز گرداند .
عايشه همسر پيامبر ( ص ) مىگفت : در يكى از شبها كه كنار خندق بوديم ، از سعد بن ابى وقاص حالتى ديدم كه موجب شد همواره او را دوست داشته باشم . گويد : پيامبر ( ص ) مرتبا از شكافى كه در خندق ايجاد شده بود رفت و آمد مىفرمود كه از آن حراست فرمايد . تا اينكه سرما موجب آزار آن حضرت شد و پيش من آمدند ، من آن حضرت را گرم كردم ، و پس از اينكه گرم شدند دوباره براى حراست از همان شكاف بيرون رفتند و مىگفتند : مىترسم كه دشمن از اين شكاف نفوذ كند . عايشه گويد : همچنان كه پيامبر ( ص ) در كنار من بودند و گرم مىشدند ، مىفرمودند : اى كاش مرد نيكوكارى امشب از من پاسدارى مىكرد . گويد : در همين موقع
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 347
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٣٤٧