تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 343

مساهمون:

ص٣٤٣
كه شومى او را مىدانى . و كعب بن اسد بر كارى كه كرده بود پشيمان شد . ولى چون خداوند متعال ارادهء هلاك ايشان را فرموده بود ، آنچه مىبايست پيش آمد . در آن موقع كه رسول خدا ( ص ) و مسلمانان در خندق بودند ، عمر بن خطاب به حضور پيامبر ( ص ) آمد . آن حضرت در خيمهء خود كه از چرم بود و كنار مسجدى در بن كوه قرار داشت بودند . ابو بكر هم همراه پيامبر ( ص ) بود ، و مسلمانان كنار خندق به نوبت كار مىكردند و پاسدارى مىدادند . آنان مجموعا سى و چند اسب داشتند . سواركاران بر دو سوى خندق مىگشتند و به مردانى كه آنها را در مناطق مختلف براى نگهبانى گذاشته بودند سركشى مىكردند . در اين موقع عمر آمد و گفت : اى رسول خدا ، به من خبر رسيده است كه بنى قريظه پيمان را شكسته ، و جنگ خواهند كرد . اين موضوع بر پيامبر ( ص ) گران آمد و فرمود : چه كسى را بفرستيم كه براى ما خبر صحيح بياورد ؟ عمر گفت : زبير بن عوّام . و او نخستين كسى بود كه پيامبر ( ص ) گسيل داشتند و به او دستور دادند به طرف بنى قريظه برو . زبير رفت و بررسى كرد ، سپس برگشت و گفت : اى رسول خدا ، من ديدم كه حصارهاى خود را اصلاح ، و راههاى خود را آماده مىكردند ، و چهارپايان خود را جمع كرده بودند . در اين هنگام بود كه رسول خدا ( ص ) فرموده بود : هر پيامبرى را حواريانى است و حوارى من زبير پسر عمهء من است . سپس پيامبر ( ص ) سعد بن معاذ ، و سعد بن عباده ، و اسيد بن حضير را احضار كرده و فرمودند : به من خبر رسيده است كه بنى قريظه پيمان خود را شكسته‌اند ، و تصميم به جنگ گرفته‌اند ، برويد ببينيد آيا اين خبرى كه به من رسيده است حق و صحيح است ؟ اگر اين مطلب باطل و دروغ بود ، وقتى برگشتيد آشكارا در ميان بگذاريد ، و اگر ديديد راست است به اشاره بگوييد ، كه خود من بفهمم و مايهء تضعيف روحيهء مسلمانان نشويد . اين گروه چون پيش كعب بن اسد رسيدند ، متوجه شدند كه پيمان را شكسته‌اند . پس آنها را به حق خدا سوگند دادند كه پيمان را رعايت كنند و پيش از اينكه كار بالا بگيرد و منجر به خون ريزى گردد بر سر عهد خود بازگردند و از حيىّ بن اخطب پيروى نكنند . كعب گفت : ما هرگز بر سر آن پيمان باز نمىگرديم ، من آن پيمان را چنان بريدم كه بند كفش خود را . سپس شروع به دشنام و ناسزا گفتن نسبت به سعد بن معاذ كرد . اسيد بن حضير به كعب گفت : اى دشمن خدا ! به سرور خود دشنام مىدهى و حال آنكه تو همشأن و كفو او نيستى . به خدا سوگند اى يهودى زاده ، بخواست خدا قريش خواهد گريخت و تو را در خانه‌ات رها خواهند كرد ، آنگاه به سراغت مىآييم و تو از اين حصار فرود خواهى آمد و تن به فرمان ما خواهى داد . و تو مىدانى كه بنى نضير از تو عزيزتر بودند و توان و قدرت تو نصف قدرت ايشان است ، و ديدى