اوس و خزرج متداول بوده است ، در مدينه مقيم باشند .
و هم گفتهاند كه : حيىّ از محل ذى الحليفه راه خود را برگردانده و منطقهء عصبه را پيمود تا خود را به كعب بن اسد برساند . كعب كسى بود كه از طرف بنى قريظه پيمان را امضا كرده بود .
محمد بن كعب قرظى در اين مورد چنين گفته است : حيىّ بن اخطب مردى شوم بود ، هم بنى نضير را به بدبختى افكند و هم قريظه را به كشتن داد ، و دوست مىداشت كه بر آنها رياست و فرماندهى داشته باشد . كسى كه در قريش شبيه به او بود ، ابو جهل بن هشام بود .
چون حيىّ پيش بنى قريظه آمد ، ايشان او را در خانهء خود نمىپذيرفتند و اين كار را خوش نداشتند . اولين نفرى كه حيىّ او را ديد غزّال بن سموئيل بود و به او گفت : خبرى برايت آوردهام كه از محمد راحت خواهى شد ! اين قريش است كه به وادى عقيق فرود آمدهاند و غطفان هم به محل زغابه رسيدهاند . غزّال در پاسخ او گفت : سوگند به خدا ، بدبختى روزگار را براى ما آوردهاى ! حيىّ به او گفت : چنين مگو ! سپس بر در خانهء كعب بن اسد رفت و در زد .
كعب او را شناخت و گفت : ديدار حيىّ مرا چه سود ، مردى شوم كه قوم خود را به بدبختى افكند ، و اكنون هم از من مىخواهد كه پيمان شكنى كنم . گويد : حيىّ دوباره در را كوبيد . كعب گفت :
تو مرد شومى هستى ! قوم خود را چنان بد بخت كردى كه همه را به هلاك افكندى ، از محلهء ما بر گرد كه تو هلاك من و قوم مرا اراده كردهاى . حيىّ از بازگشت خوددارى كرد . كعب گفت : اى حيى ، من با محمد قراردادى دارم ، و پيمانى بستهام و جز راستى چيزى از او نديدهام ، به خدا سوگند كه او هيچ پيمانى را رعايت كرده است . حيىّ گفت : واى بر تو ! من براى تو درياى بيكران و عزت روزگار را آوردهام ، قريش را همراه همهء سران و بزرگان ايشان آوردهام ، كنانه را در منطقهء رومه فرود آوردهام ، و غطفان را هم همراه همهء سران و بزرگانشان آوردهام ، و در زغابه به طرف نقمى [ 1 ] فرود آمدهاند . اينها اسبان زياد و شتران فراوان همراه دارند ، عدد اين سپاه ده هزار ، و شمار اسب ايشان هزار است ، و سلاح فراوان دارند ، و محمد از اين جملهها جان بدر نمىبرد . همگى آنها پيمان بستهاند كه مراجعت نكنند مگر اينكه محمد و همراهانش را درمانده سازند . كعب گفت : واى بر تو ! به خدا قسم خوارى روزگار را و ابرى را كه فقط رعد و برق دارد و بارانى در آن نيست براى من آوردهاى . و حال آنكه من غرقهء درياى بيكرانى هستم و نمىتوانم كه خانه خود را ويران سازم ، مخصوصا كه همهء مال و ثروت من هم همين جاست و
هامش
[ 1 ] نقمى ، نام محلى نزديك احد است كه به ابو طالب تعلق داشت . ( وفاء الوفا ، ج 2 ، ص 384 ) .