تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 338

مساهمون:

ص٣٣٨
پيامبر ( ص ) بودند ، و معمولا در نيمروز از زن و فرزند خود خبر مىگرفتند . پيامبر ( ص ) آنها را از حضور در جنگ منع فرمود ، و وقتى اصرار كردند ، مقرر فرمود كه مسلح باشند ، زيرا كه از بنى قريظه بر ايشان مىترسيد . هلال بن اميه گفته است : با تنى چند از اقوام خودم و گروهى از بنى عمرو بن عوف مىآمديم . از پل و منطقهء صفنه گذشته بوديم و آهنگ منطقهء قباء را داشتيم . همين كه به عوسا رسيديم ، ناگاه به گروهى برخورديم كه نبّاش بن قيس قرظى هم با ايشان بود ، و ساعتى به سوى ما تير اندازى كردند . ما هم پاسخ آنها را داديم و بعضى از طرفين زخمى شدند ، و مهاجمان پراكنده شدند و به پناهگاههاى خود گريختند . ما هم به خانه‌هاى خود برگشتيم ، و پس از آن ديگر اجتماعى از ايشان نديديم . افلح بن سعيد ، از محمد بن كعب برايم روايت كرد : خندقى كه پيامبر ( ص ) حفر فرمود ، فاصلهء ميان كوه بنى عبيد تا راتج بود - و اين گفتار در نظر ما صحيح‌ترين روايت است . و هم گفته‌اند كه خندق داراى درهايى بوده است ، ولى نمىدانيم در كجا قرار داشته است . محمد بن زياد بن ابى هنيده با سند خود از جابر بن عبد الله برايم نقل كرد كه مىگفت : روز خندق مردم به سنگى بزرگ و سخت برخوردند و آنقدر با تيشه‌هاى خود به آن كوبيدند كه شكست ، سپس رسول خدا ( ص ) را فرا خواندند . آن حضرت آب طلبيد و بر آن سنگ پاشيد تا به صورت ريگ و شن در آمد . جابر بن عبد الله گويد : ديدم كه رسول خدا ( ص ) مشغول كندن خندق هستند ، و متوجه شدم كه گرسنه‌اند ، و مىديدم كه ميان چينهاى شكم آن حضرت را گرد و خاك پر كرده است . پيش همسرم آمدم و از گرسنگى پيامبر ( ص ) با او صحبت كردم . همسرم گفت : به خدا قسم ما چيزى جز اندكى گوشت ميش و يك كيلو جو نداريم . جابر گفت : همين را آماده كن و بپز . گويد : قسمتى از آن گوشت را پختيم ، و قسمت ديگرى از آن را سرخ كرديم و آرد را هم خمير كرده و براى پختن نان آماده كرديم . جابر گويد : من به حضور پيامبر ( ص ) برگشتم و پس از اينكه احتمال دادم كه غذا آماده شده است ، گفتم : اى رسول خدا ! من براى شما خوراكى تهيه ديده‌ام ، خودتان و هر يك از اصحاب كه دوست داريد بفرماييد . پيامبر ( ص ) انگشتان دست خود را وارد انگشتان دست من كرد ، و بلند خطاب به همهء اصحاب خود فرمود : دعوت جابر را بپذيريد ! و آنها هم همراه ايشان به راه افتادند . من با خود گفتم : به خدا كار من به رسوايى كشيد ! و زودتر پيش همسرم رفتم و اين خبر را به او دادم . او گفت : آيا تو همه را دعوت كردى ، يا رسول خدا دعوت فرمود ؟ گفتم :