تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 339

مساهمون:

ص٣٣٩
پيامبر خودشان دعوت كردند . گفت : نگران نباش . آزادشان بگذار ، رسول خدا خود داناتر است . گويد : پيامبر ( ص ) آمدند ، و به اصحاب دستور فرموده بود كه به صورت گروههاى ده نفرى بيايند . آنگاه به ما فرمود : گوشتها را تكه تكه كنيد و روى ديگ را هم با پارچه بپوشانيد و نان را از تنور بيرون بياوريد و آن را هم در پارچه‌اى بپيچيد . و چنين كرديم . ما گوشتها را هم ريز كرديم و روى ديگ را با پارچه پوشانيديم . بعد كه رويش را گشوديم ، ديدم چيزى از آن كاسته نمىشود ، و نان را از تنور بيرون آورده و رويش را پوشانديم ، و ديديم كه چيزى از آن هم كاسته نمىشود . همهء مردم خوردند و سير شدند ، و ما هم خورديم و به ديگران هم داديم . همهء مردمى كه در آن روز همراه پيامبر ( ص ) در خندق كار مىكردند ، و انصار اين رجز را مىخواندند :
نحن الّذين بايعوا محمّدا * على الجهاد ما بقينا ابدا
ما كسانى هستيم كه با محمد بيعت كرده‌ايم ، براى جهاد تا وقتى زنده باشيم . و پيامبر ( ص ) هم مىفرمود :
اللّهمّ لا خير الّا خير الآخره * فاغفر للانصار و المهاجره
خدايا خيرى جز خير آخرت نيست ، پروردگارا مهاجران و انصار را بيامرز . ابن ابى سبره ، از صالح بن محمد بن زائده ، از ابى سلمة بن عبد الرحمن بن عوف ، از ابى واقد ليثى ، روايت كرد كه مىگفت : ديدم كه پيامبر ( ص ) ضمن كندن خندق نوجوانان را سان مىديدند ، و گروهى را اجازه فرمودند و گروهى را رد كردند . همهء آنها ، حتى نوجوانانى كه بالغ نشده و به آنها دستور هم داده نشده بود ، در كندن خندق با پيامبر ( ص ) كار مىكردند . ولى هنگامى كه كار بالا گرفت و جنگ در شرف آغاز بود ، پيامبر ( ص ) به نوجوانانى كه بالغ نشده بودند فرمان دادند كه به خانه‌هاى خود برگردند و همراه زنها و بچه‌ها در كوشكها باشند . تعداد مسلمانان در اين جنگ سه هزار بود ، و من خود مىديدم كه پيامبر ( ص ) گاهى كلنگ مىزدند ، و گاهى با بيل خاكها را كنار مىزدند ، و گاهى هم با زنبيل خاك حمل مىفرمودند . پيامبر ( ص ) در آن روز سخت خسته شده ، لذا نشستند و بر لبهء چپ خندق به سنگى تكيه دادند و خوابشان برد . من ابو بكر و عمر را ديدم كه بالاى سر آن حضرت ايستاده بودند و از نزديك شدن مردم ممانعت مىكردند تا آن حضرت بيدار نشوند . اتفاقا همين كه من نزديك آن حضرت رسيدم بيدار شدند ، و برخاستند و فرمودند : آيا مرا بيدار كرديد ؟ و كلنگ را برداشتند و شروع به ضربه زدن كردند ، و مىفرمودند :