پياده در دشمنى با تو گام برداشتم ، وانگهى از تو به نجران گريختم و قصد داشتم كه هيچ گاه به اسلام نزديك نشوم و خداوند متعال نسبت به من ارادهء خير فرمود و اسلام را در دل من افكند و آن را براى من محبوب قرار داد ، و فهميدم كه در ضلالت و گمراهى هستم و چيزى را پيروى مىكنم كه براى هيچ خردمندى سود ندارد . سنگى پرستش شود و برايش قربانى بكشند . و حال آنكه آن بت سنگى نمىفهمد چه كسى آن را پرستيده و چه كسى نپرستيده است . پيامبر ( ص ) فرمود : سپاس خدايى را كه تو را به اسلام رهنمون فرمود . اسلام هر چه را كه پيش از آن بوده است مىپوشاند .
هبيره همچنان در نجران باقى ماند و چون خبر اسلام امّ هانى در روز فتح مكه به اطلاع او رسيد چنين سرود :
آيا هند تو را به اشتياق آورده است يا سؤال از او تو را دور كرده است ؟
آرى اسباب جدايى و دگرگونيهاى آن اينچنين است ، همانا بر سر حصارى مرتفع در نجران خواب از سر او پريده است ، و فقط خيال معشوق در شب او راه دارد ، و من از قومى هستم كه چون تلاش كنند ، به هر حال روزگار آنان چون روز خواهد بود ، من به هر صورت از عشيرهء خود حمايت مىكنم ، در وقتى كه پهلوانان سر نيزهها را خوش ندارند ، گفتار مرد كه از خاطرش سرچشمه نگرفته باشد ، همچون تيرى است كه بدون پر حركت كند ، اگر تو پيرو دين محمد شدهاى ، و همهء خويشاوندان پيوند خود را از تو بريدهاند ، اميدوارم بر روى كوه دور افتاده بلند و مخروطى باشى ، كوههاى سرخ رنگ بى سبزه و خشك .
هبيره در نجران ماند و همانجا در حال شرك مرد .
ابن ابى سبره ، از موسى بن عقبه ، از منذر بن جهم برايم نقل كرد كه : در فتح مكه حويطب بن عبد العزّى گريخت و به نخلستان عوف پناه برد . اتفاقا ابو ذر براى كارى وارد آن نخلستان شد ، و حويطب همين كه او را ديد گريخت . ابو ذر صدايش زد و گفت : بيا ، در امان هستى ! حويطب پيش ابو ذر برگشت و سلام داد . ابو ذر گفت : تو در امانى ، اگر مىخواهى تو را پيش
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 649
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٦٤٩