هبيرة بن ابى وهب - كه در آن هنگام همسر امّ هانى دختر ابو طالب بود - همراه ابن الزّبعرى به نجران گريختند و وارد حصار آنجا شدند و از ترس ، تقاضاى امان و زينهارى از رسول خدا ( ص ) نكردند . اهالى نجران از آنها پرسيدند ، چه خبر داريد ؟ گفتند : قريش كشته شدند و محمد وارد مكه شد ، و به خدا سوگند چنين مىبينم كه محمد به اين حصار شما حمله خواهد كرد .
بلحارث و كعب شروع به تعمير حصار خود كردند و دامها و چهار پايان خود را جمع كردند .
حسّان بن ثابت چند بيتى در هجاء ابن الزّبعرى سرود و به نجران فرستاد و آن اشعار را ابن ابى الزّناد برايم خواند كه چنين است :
به جاى اين مردى كه نسبت به او كينهتوزى مىكنى ، نجران را عوض مىگيرى و زندگى پست و اندك را ، نيزههاى تو در جنگها شكسته شد ، و اكنون به نيزهاى ضعيف و معيوب تكيه مىكنى ، خداوند بر زبعرى و پسرش خشم گرفته است ، و عذابى دردناك در زندگى جاويد براى آنهاست [ 1 ] چون اين شعر حسّان به ابن الزّبعرى رسيد آمادهء بيرون آمدن از نجران شد . هبيرة بن ابى - وهب گفت : اى پسر عمو آهنگ كجا دارى ؟ گفت : مىخواهم پيش محمد بروم . گفت : آيا مىخواهى از او پيروى كنى ؟ گفت : آرى به خدا سوگند . گويد : هبيره گفت : اى كاش با كس ديگرى غير از تو رفاقت مىكردم ، به خدا سوگند هرگز گمان نمىكردم كه تو از محمد پيروى كنى . ابن الزّبعرى گفت : به هر حال چنين است ، وانگهى براى چه با بنى حارث بن كعب زندگى كنم و پسر عموى خود را كه بهتر و نيكوكارترين مردم است ترك كنم و ميان قوم خود و خانهء خويش زندگى نكنم .
ابن الزّبعرى راه افتاد و پيش رسول خدا ( ص ) آمد در حالى كه آن حضرت ميان اصحاب خود نشسته بودند . همين كه پيامبر ( ص ) به چهرهء ابن الزّبعرى نگريستند فرمودند : اين ابن الزّبعرى است كه در چهرهاش نور ايمان است . و چون ابن الزّبعرى كنار رسول خدا ( ص ) ايستاد گفت : سلام بر شما باد اى رسول خدا ، گواهى دادهام كه پروردگارى غير از الله نيست و تو بنده و رسول اويى و سپاس خداى را كه مرا به اسلام رهنمون فرمود . همانا من با تو دشمنى كردم و لشكرها براى جنگ با تو جمع كردم و بر اسب و شتر براى ستيزه با تو سورا شدم ، حتى
هامش
[ 1 ] مجموعا همين سه بيت در ديوان حسّان ، ص 213 ، چاپ بيروت ، 1966 آمده است . - م .