تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 651

مساهمون:

ص٦٥١
يمن گريخته است و ترسيد كه او را بكشى ، لطفا امانش بدهيد . پيامبر ( ص ) فرمود : او در امان است . ام حكيم براى پيدا كردن عكرمه همراه با غلام رومى خود بيرون آمد . آن غلام در بين راه از ام حكيم كام خواست . ام حكيم به او وعده مىداد تا اينكه به قبيله‌اى از عكّ [ 1 ] رسيدند و ام - حكيم از آنها يارى خواست و آنها او را طناب پيچ و زندانى كردند . ام حكيم در حالى به عكرمه رسيد كه او خود را به يكى از بنادر ساحلى تهامه رسانده بود و مىخواست به كشتى سوار شود . كشتيبان مىگفت بايد كلمهء اخلاص بگويى ! عكرمه مىگفت : چه چيزى بايد بگويم ؟ گفت : بايد بگويى « لا إله الا الله » . عكرمه گفت : من فقط از همين كلمه و گفتن آن گريخته‌ام . در همين گفتگو بودند كه ام حكيم رسيد و شروع به اصرار كرد و گفت : اى پسر عمو ، من از پيش بهترين و نيكوكارترين و پيوندزننده‌ترين مردم آمده‌ام ، خود را به هلاك ميفكن . عكرمه توقف كرد و همسرش به او رسيد و گفت : من براى تو از محمد ( ص ) امان گرفته‌ام . گفت : تو اين كار را كردى ؟ گفت : آرى خودم با او صحبت كردم و امانت داد . عكرمه همراه همسر خود برگشت و گفت : از دست غلام رومى چه ديده‌اى ؟ ام حكيم موضوع را براى عكرمه گفت و عكرمه كه هنوز مسلمان نشده بود آن غلام را كشت . چون عكرمه نزديك مكه رسيد ، رسول خدا ( ص ) به ياران خود فرمود : اكنون عكرمه در حالى كه مؤمن شده و به سوى خدا هجرت مىكند مىآيد ، مبادا به پدرش دشنام دهيد كه دشنام دادن به مرده موجب آزار زندگان است و به مرده هم نمىرسد . گويند ، پيش از رسيدن به مكه عكرمه از همسر خود كام خواست و او خوددارى كرد و گفت : تو كافرى و من مسلمانم . عكرمه گفت : اعتقادى اينچنين كه تو را از من باز مىدارد كارى بزرگ است . و چون رسول خدا ( ص ) عكرمه را ديد ، در حالى كه بر تن ايشان رداء نبود از خوشحالى برخاست . آنگاه رسول خدا ( ص ) نشست و عكرمه در مقابل ايشان ايستاد و ام حكيم هم در حالى كه نقاب بر چهره داشت ، همراه او بود . عكرمه گفت : اى محمد اين زن به من خبر مىدهد كه تو مرا امان داده‌اى . فرمود : راست مىگويد تو در امانى . عكرمه گفت : اى محمد ، مرا به چه چيز دعوت مىكنى ؟ فرمود : تو را دعوت مىكنم كه گواهى دهى خدايى جز خداى يگانه نيست و من رسول اويم و نماز را به پا دارى و زكات را بپردازى و چنين و چنان كنى و مقدارى از خصال اسلام را بر شمردند . عكرمه گفت : به خدا سوگند تو دعوت نمىكنى
هامش
[ 1 ] عكّ ، نام روستايى از روستاهاى مكه در منطقهء تهامه است . ( معجم ما استعجم ، ص 223 ) .
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 651 | محمود مهدوى دامغانى / محمد بن عمر بن واقد (الواقدي)