بخواهى آن دو را بكشى بايد مرا پيش از آنها بكشى ! على ( ع ) بيرون رفت و چيزى نمانده بود كه آن دو را بكشد . من در خانه را به روى آن دو نفر بستم و گفتم : وحشتى نداشته باشيد ! ابن ابى ذئب هم با اسناد خود از امّ هانى نقل كرد كه گفت : من خود را به محل خيمهء رسول خدا ( ص ) در بطحاء رساندم و آن حضرت را پيدا نكردم ولى فاطمه را ديدم و گفتم : نمىدانى از دست برادرم على چه كشيدم ، دو نفر از خويشاوندان شوهرم را پناه دادهام كه مشركند و على به سراغ آنها آمده بود كه آنها را بكشد . گويد : در اين مورد فاطمه از همسر خود بر من سختگيرتر بود و گفت : تو هم بايد مشركان را پناه بدهى ؟ گويد : در اين هنگام رسول خدا ( ص ) در حالى كه غبار آلود بود و يك جامه بيشتر بر تن نداشت ، ظاهر شد و فرمود : اى امّ هانى خوش آمدى ! گفتم :
نمىدانيد از دست برادرم على چه كشيدهام ؟ به طورى كه از او گريختهام ، دو نفر از خويشان مشرك شوهرم را پناه دادهام و على آهنگ كشتن آنها را داشت و نزديك بود آنها را بكشد . پيامبر ( ص ) فرمود : حالا كه طورى نشده است ، و چنين نبوده است ، هر كس را كه تو امان دادهاى ما هم امان مىدهيم و هر كس را كه پناه دادهاى من هم پناه مىدهم . آنگاه پيامبر به فاطمه ( ع ) دستور فرمود كه براى او آب غسل فراهم كند و غسل فرمود و در حالى كه همان يك جامه را به خود پيچيده بود ، هشت ركعت نماز گزارد و اين در ظهر همان روزى بود كه مكه گشوده شد .
گويند ، ام هانى مىگفته است : پيش آن دو برگشتم و به آنها خبر دادم و گفتم : اگر دلتان مىخواهد همين جا بمانيد و اگر دلتان مىخواهد ، به خانههايتان برگرديد . آنها دو روز پيش من بودند و سپس به خانههاى خود برگشتند . گويد : من همچنان در خيمههاى رسول خدا ( ص ) در ابطح بودم تا موقعى كه آن حضرت به جنگ حنين عزيمت فرمود . گويد : كسى به حضور پيامبر ( ص ) آمد و گفت : اى رسول خدا ، حارث بن هشام و ابن ابى ربيعه در مقابل خانهء خود نشستهاند و جامههاى بسيار لطيف پوشيده و عطر و زعفران استعمال كردهاند . پيامبر ( ص ) فرمود : كسى حق ندارد متعرض آن دو بشود ، ما آنها را امان دادهايم .
گويد : رسول خدا ساعتى از روز را در خيمهء خود استراحت فرمود و پس از شستشوى خويش و استراحت دستور فرمود ناقهء قصواى او را آماده كنند . ناقه را بر در خيمه حاضر كردند و لباس جنگى خواست و پوشيد و بر سر خود مغفر نهاد و سپاهيان در برابرش صف بسته بودند .
پيامبر ( ص ) سوار بر مركب خود شد و سواران فاصلهء ميان خندمه و حجون را انباشته بودند .
چون پيامبر ( ص ) حركت فرمود ابو بكر هم در كنار او بود و صحبت مىكرد . در اين هنگام پيامبر ( ص ) از كنار دختران ابى احيحه در بطحاء عبور فرمود . آنها موهاى خود را پريشان كرده و با روسريهاى خود به چهرهء اسبان مىزدند . پيامبر ( ص ) به ابو بكر نگريست و تبسم فرمود و
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 635
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٦٣٥