گويد : حزام بن هشام ، از قول پدرش نقل كرد كه : مردى از بنى كعب زره و لباس زير و كلاهخود و شمشير ابن خطل را برداشت و اسب او را هم گرفت و سوار شد و خود را به حجون نزد پيامبر ( ص ) رساند .
گويند ، حماس بن خالد هم منهزم شد و به خانهء خود آمد و در زد . همسرش در را گشود و حماس در حالى كه گويى روحش پرواز كرده بود ، وارد خانهاش شد . همسرش گفت :
خدمتكارى كه وعده كرده بودى چه شد ؟ من تا امروز همچنان منتظر آن بودم ، و او را به مسخره گرفت . حماس گفت : دست از سرم بردار و در را ببند كه هر كس در خانهء خود را ببندد در امان است . همسرش گفت : واى بر تو ، مگر من تو را از جنگ با محمد منع نكردم ؟ و نگفتم كه هرگز نديدهام او با شما جنگ كند مگر اينكه بر شما پيروز شود ؟ حالا چه كار به در خانهمان دارى ؟
گفت : در خانهء هيچ كس نبايد باز باشد . و خطاب به همسر خود اين اشعار را خواند كه ابن ابى الزناد آنها را برايم نقل كرد :
اگر تو در خندمه ما را ديده بودى ، كه چگونه صفوان و عكرمه گريختند ، و سهيل بن عمرو هم مانند زن بيوهء يتيم دار بود ، كمترين سخنى دربارهء سرزنش به زبان نمىآوردى ، ما از شمشيرهاى مسلمانان ضربه مىخورديم ، و آنها همچنان كه ما را تعقيب مىكردند غرش شير و هياهوى قهرمانان را داشتند .
گويد : زبير بن عوام با مسلمانانى كه همراه او بودند ، وارد مكه شد و چون به حجون رسيد ، پرچم را . كنار منزل پيامبر ( ص ) برافراشت . از مسلمانان كسى كشته نشد مگر دو نفر از ياران زبير كه راه را اشتباه كرده و از راه ديگرى آمده بودند و هر دو كشته شدند ، يكى كرز بن جابر فهرى ، و ديگرى خالد اشقر ، جدّ حزام بن خالد . خالد بر سر جنازهء كرز بن جابر ايستاد و به دست خالد بن ابى جذع جمحىّ كشته شد .
قدامة بن موسى ، از بشير آزاد كردهء مازنىها ، از جابر بن عبد الله برايم نقل كرد كه جابر مىگفته است : من از كسانى بودم كه در التزام رسول خدا ( ص ) و از اذاخر وارد مكّه شديم .
همين كه رسول خدا ( ص ) بالاى تپهء اذاخر رسيد ، به خانههاى مكه نگاهى فرمود و ايستاد و خدا را حمد و ثنا كرد و به جايى كه خيمهء آن حضرت را زده بودند ، نظرى انداخت و فرمود : اى جابر منزلى كه كفار قريش هم به ما بخشيده بودند همين جا بود . جابر گويد : من مطلبى يادم آمد كه در مدينه مكرر از پيامبر ( ص ) شنيده بودم كه مىفرمود « فردا كه ان شاء الله خداوند مكه را براى ما
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 633
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٦٣٣