نه پادشاهى قيصران . عباس گفت : اى واى بر تو ، ايمان بياور ! ابو سفيان گفت : مرا پيش محمد ببر و عباس او را آورد . ابو سفيان به پيامبر ( ص ) گفت : اى محمد من از خداى خود يارى خواستم و تو هم از خداى خودت يارى خواستى و سوگند به خدا چندين مرتبه تو بر ما پيروز شدى ، اگر خداى من بر حق و خداى تو باطل بود من بر تو پيروز مىشدم . و در آن هنگام ابو سفيان شهادت بر رسالت حضرت محمد ( ص ) داد . آنگاه ابو سفيان گفت : اى محمد ، با مردم فرومايه و شناخته و ناشناخته به جنگ خويشان و تبار خود آمدى ؟ ! پيامبر ( ص ) فرمود : تو ستمكارتر و بدترى ، مگر نه اين است كه نسبت به پيمان حديبيه مكر و حيله كرديد و دشمنان بنى كعب را در گناه و سركشى يارى داديد ، آن هم در حرم خدا و محل امان پروردگار . ابو سفيان گفت : هر چه ميل شماست ، ولى اى رسول خدا اگر تلاش و كوشش خود را در مورد هوازن به كار مىبرديد بهتر نبود ، با توجه به اينكه خويشاوندى كمترى با آنها دارى و آنها هم در دشمنى نسبت به شما شديد و استوارترند ؟ پيامبر ( ص ) فرمود : من آرزومندم كه پروردگارم همهء اين كارها را با فتح مكه برايم فراهم فرمايد و مسلمانان را با فتح مكه گرامى بدارد و هوازن هم به هزيمت بروند ، و خداوند اموال و فرزندان هوازن را بهرهء ما قرار دهد و من اين موضوع را از خداوند تعالى مسألت مىكنم .
عبد الله بن جعفر ، با اسناد خود از ابن عباس نقل كرد كه : چون پيامبر ( ص ) به مرّ الظّهران فرود آمد ، عباس بن عبد المطلب مىگفت : اى واى بر فرداى قريش ! به خدا قسم اگر رسول خدا ( ص ) با قهر و خشم مكه را بگشايد روزگار قريش به سر خواهد آمد . عباس گويد : من استر سياه و سپيد پيامبر ( ص ) را سوار شدم و گفتم : بايد كسى را پيدا كنم و پيش قريش بفرستم تا پيش از آنكه رسول خدا ( ص ) به قهر وارد مكه شود ، گروهى به ديدار ايشان بيايند . گويد :
همچنان كه در منطقهء اراك در پى كسى مىگشتم ، صدايى شنيدم كه مىگويد : به خدا قسم هرگز آتشى چون آتش امشب نديدهام . بديل بن ورقاء در پاسخ آن صدا گفت : اينها خزاعه هستند كه آمادهء جنگ شدهاند . ابو سفيان گفت : خزاعه كمتر و خوارتر از اين هستند كه چنين اردوگاه و اين همه آتش داشته باشند . عباس گويد : ناگاه ابو سفيان را شناختم و گفتم « اى ابا حنظله » ، او هم صداى مرا شناخت و گفت : عباس ، تويى ؟ ! پدر و مادرم فداى تو باد ! گفتم : واى بر تو ، اين رسول خدا ( ص ) است كه همراه ده هزار نفر آمده است . گفت : پدر و مادرم فداى تو باد چه مىگويى ؟ آيا چارهاى هست ؟ گفتم : آرى ، پشت سر من سوار بر اين استر شو ، تا تو را پيش رسول خدا ( ص ) ببرم كه اگر كس ديگرى به تو دست يابد تو را خواهد كشت . ابو سفيان گفت :
به خدا قسم من هم همين عقيده را دارم . گويد : بديل و حكيم برگشتند و ابو سفيان بر ترك من
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 624
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٦٢٤