تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 625

مساهمون:

ص٦٢٥
سوار شد و با او راه افتادم . از كنار هر آتشى كه مىگذشتم مىگفتند : كيست ؟ و همين كه مرا مىديدند مىگفتند : عموى رسول خدا ( ص ) است كه بر استر او سوار است . چون از كنار آتش عمر بن خطاب گذشتم همين كه سياهى مرا ديد برخاست و گفت : كيست ؟ گفتم : عباس . او نگاه كرد و همين كه ابو سفيان را پشت سرم ديد گفت : اين دشمن خدا ابو سفيان است ، خدا را شكر كه بدون هيچ تعهد و التزامى به دست ما افتاد . گويد : عمر را ديدم كه به سرعت به سوى خيمهء پيامبر ( ص ) مىدود و من هم استر را به سرعت راندم و همه با هم كنار خيمهء رسول خدا ( ص ) رسيديم . من داخل خيمه شدم و عمر هم پس از من وارد شد . عمر گفت : اى رسول خدا ، خداوند اين دشمن خود ابو سفيان را بدون هيچ قيد و شرطى در اختيار ما نهاده است ، اجازه دهيد تا گردنش را بزنم . من گفتم : اى رسول خدا ، من ابو سفيان را پناه داده‌ام . گويد : آن شب را حضور رسول خدا ( ص ) ماندم و گفتم : امشب كسى غير از من نمىتواند ابو سفيان را نجات بدهد و نبايد بگذارم كسى غير از خودم يا با حضور من با رسول خدا مذاكره كند . همين كه عمر دربارهء ابو سفيان و كشتن او پر حرفى كرد ، گفتم : اى عمر آرام بگير ! اگر اين موضوع دربارهء مردى از بنى عدى بن كعب بود ، چنين نمىگفتى ، چون ابو سفيان از بنى عبد مناف است . عمر گفت : اى ابو الفضل تو آرام بگير ! سوگند به خدا اسلام آوردن تو در نظر من از مسلمان شدن هر كسى از خاندان خطّاب بهتر و دوست داشتنىتر است . پيامبر ( ص ) به من فرمود : ابو سفيان را با خود ببر ، من هم به خاطر تو او را در جوار خود قرار دادم ، امشب را پيش تو به سر آورد و فردا صبح به هنگام نماز او را با خودت پيش من بياور . چون صبح كرديم او را با خود بردم ، همين كه رسول خدا ( ص ) او را ديدند گفتند : اى ابو سفيان واى بر تو ، آيا هنوز هم وقتى نرسيده است كه معتقد شوى و بدانى خدايى جز خداى يگانه نيست ؟ گفت : پدرم فداى تو باد ، چقدر بردبار و كريم و بخشنده‌اى ، در دل من هم افتاده بود كه اگر خداى ديگرى غير از خدا مىبود براى من هم كارى مىكرد . پيامبر ( ص ) فرمود : اى ابو سفيان ، آيا هنوز وقتى نرسيده است كه معتقد شوى من فرستادهء خدايم ؟ گفت : پدر و مادرم فداى تو باد چقدر بردبار و كريم و بخشنده‌اى ، در مورد رسالت تو هنوز در دل من شك و ترديدى است . عباس مىگويد به ابو سفيان گفتم : واى بر تو ! پيش از آنكه كشته شوى گواهى بده كه خدايى جز پروردگار يكتا نيست و هم شهادت و گواهى بده كه محمد ( ص ) بنده و رسول خداست . گويد : در اين هنگام ابو سفيان شهادتين را گفت و اقرار كرد كه حق است . عباس به پيامبر ( ص ) گفت : مىدانيد كه ابو سفيان خواهان فخر و شرف است ، براى او مزيتى قايل شويد ! فرمود : آرى ، هر كس وارد خانهء ابو سفيان شود در امان خواهد بود ، هر كس هم كه در خانهء خود را ببندد و در خانه نشنيد ، در امان خواهد بود .