سرزمينهاى مرّ الظّهران است رسيدند ، متوجه اردوگاه و خيمهها و آتشها شدند و صداى شيههء اسبان و هياهوى شتران را شنيدند . اين امر موجب شد كه سخت بترسند ، و با خود گفتند لابد اينها بنى كعب هستند كه مهيا و آمادهء جنگ شدهاند . بديل گفت : اينها بيشتر از بنى كعب به نظر مىرسند . بعد گفتند : احتمالا قبيلهء هوازن در جستجوى آب و مرتع به سرزمين ما آمدهاند ، ولى نه به خدا سوگند نمىدانيم ، شمار اين لشكر مثل شمار حاجيان است .
گويند ، پيامبر ( ص ) عمر را مأمور پاسدارى فرموده بود . عباس بن عبد المطلب هم سوار استر پيامبر ( ص ) كه نامش دلدل بود شده و در صدد اين بود كه شايد به فرستادهاى از فرستادگان قريش برخورد كند و خبر بدهد كه پيامبر ( ص ) همراه ده هزار نفر به سرزمين آنها وارد شده است . در اين موقع صداى ابو سفيان را شنيد و صدا زد كه « آى ، ابو حنظله » ! ابو سفيان گفت : بله ، تو ابو الفضل ( عباس ) نيستى ؟ عباس گفت : چرا . ابو سفيان گفت : چه خبر دارى ؟
عباس گفت : اين رسول خداست كه با ده هزار سپاهى مسلمان آمده است ، مادر و قبيلهات به عزايت بنشينند ، ديگر مسلمان شو ! آنگاه عباس به حكيم بن حزام ، و بديل بن ورقاء رو كرد و گفت : مسلمان شويد و فعلا من شما را در جوار و پناه خود مىگيرم تا به حضور رسول خدا ( ص ) برسيد كه مىترسم پيش از اينكه به حضور آن حضرت برسيم دستگيرتان كنند . گفتند :
همراه تو خواهيم بود .
گويد : عباس ايشان را با خود برد و چون بر در خيمهء رسول خدا ( ص ) رسيدند ، عباس وارد شد و گفت : اى رسول خدا ، ابو سفيان ، و حكيم بن حزام ، و بديل بن ورقاء آمدهاند ، من آنها را پناه و جوار دادهام و مىخواهند به حضور شما برسند . پيامبر ( ص ) فرمود : آنها را داخل كن ! و آنها بر پيامبر ( ص ) وارد شدند و تمام شب را در خيمهء آن حضرت بودند . پيامبر از آنها اخبارى را مىپرسيد و به اسلام دعوتشان مىفرمود و مىگفت : بگوييد « لا إله الا الله » و گواهى دهيد كه من رسول خدايم ! حكيم و بديل شهادتين را گفتند ، اما ابو سفيان « لا إله الا الله » را گفت و پس از اين كه گواهى رسالت پيامبر ( ص ) را بر زبان آورد ، گفت : اى محمد ، در دل من از اين بابت ناراحتى است ، باشد براى بعد . پيامبر ( ص ) به عباس فرمود : من هم آنها را امان دادم ، فعلا ايشان را به خيمهء خودت ببر . گويد : چون اذان صبح گفتند همهء سپاه اذان را تكرار كردند و ابو سفيان از اذان ايشان سخت ترسيد و گفت : اينها چه مىكند ؟ عباس گفت : نماز است .
ابو سفيان پرسيد : در شبانه روز چند مرتبه نماز مىگزارند ؟ گفت : پنج مرتبه . ابو سفيان گفت : به خدا زياد است ! چون ابو سفيان ديد كه مسلمانان در مورد دسترسى به آب وضوى پيامبر بر يك ديگر پيشى مىگيرند گفت : اى ابو الفضل من هرگز سلطنتى چنين نديدهام ، نه خسروان و
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 623
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٦٢٣