تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 607

مساهمون:

ص٦٠٧
حمايت مرا رد كنى . پيامبر ( ص ) فرمود : اى ابو سفيان خودت اين حرف را مىزنى ! ابن ابى حبيبه ، از قول واقد بن عمرو بن سعد بن معاذ برايم نقل كرد كه ، ابو سفيان پيش سعد بن عباده آمد و گفت : اى ابو ثابت تو خودت روابط ميان من و خود را مىدانى ، به خاطر دارى كه من در مكه حامى تو بودم و تو هم در مدينه حامى من بودى و فعلا تو سرور و سالار اين شهرى ، مرا ميان مردم در حمايت خود بگير و به مدت پيمان نامه‌هاى بيفزاى . سعد گفت : مىدانى كه حمايت كردن من منوط به حمايت رسول خدا ( ص ) از توست ، وانگهى با حضور رسول خدا ( ص ) هيچ كس كسى را در حمايت خود نمىگيرد . و گفته‌اند ، همين كه پيامبر ( ص ) به ابو سفيان فرمود « خودت اين حرف را مىزنى » ابو سفيان از مدينه بيرون آمد . و هم گفته‌اند ، پس از اينكه فرياد كشيد و جوار طلبيد ديگر به حضور پيامبر ( ص ) نرفت و هماندم سوار بر مركب خود شد و آهنگ مكه كرد ، چون غيبت او از مكه طولانى شده بود ، و هنگامى كه دير كرده بود قريش او را به شدت متهم كرده بودند كه مسلمان شده ، و پنهانى از محمد پيروى كرده است منتهى اين مسئله را مخفى نگه مىدارد . چون شبانگاه ابو سفيان به خانهء خود آمد ، همسرش هند گفت : اين قدر طول دادى كه قريش تو را متهم كردند ، حالا با اين مدت طولانى اگر كار سودمندى براى ايشان انجام داده باشى مردى ! سپس به هند نزديك شد و كنار او نشست . هند شروع به پرس و جو كرد كه : چه كردى ؟ ابو سفيان به او گفت كه : چاره‌اى جز انجام راهنمايى على نداشتم . هند با هر دو پاى خود به سينهء او كوبيد و گفت : چه فرستاده و رسول زشتى هستى نسبت به قوم خود ! عبد الله بن عثمان بن ابى سليمان ، از قول پدرش نقل كرد كه : چون صبح شد ابو سفيان كنار إساف و نائله آمد و سر تراشيد ، و براى آن دو بت قربانى كرد ، و با دست خود خون بر سر آن دو مىماليد و مىگفت : تا هنگامى كه بميرم از پرستش شما منصرف نمىشوم همچنان كه پدرم با پرستش شما مرد ! و مىخواست با اين كار ، خود را از تهمت قريش تبرئه سازد . حزام بن هشام ، از قول پدرش برايم نقل كرد كه : قريش به ابو سفيان گفتند ، چه خبر دارى ؟ آيا نامه‌اى از محمد براى ما آورده‌اى ؟ آيا مدت پيمان نامه بيشتر شده است ؟ چون ما در امان نيستيم از اينكه با ما جنگ كند . ابو سفيان گفت : به خدا سوگند از پذيرش من خوددارى كرد و از من نپذيرفت ، و من با گزيدگان اصحاب او هم صحبت كردم امّا به كارى توانايى نيافتم و همگان يك نواخت جوابم را دادند . فقط على وقتى ديد در تنگنا قرار دارم گفت : تو سرور كنانه هستى ، پس ميان مردم حمايت خواهى كن ! و من با صداى بلند جوار خواستم و پيش محمد رفتم و گفتم : من ميان مردم جوار خواسته‌ام و خيال نمىكنم كه تو جوار مرا نپذيرى . و محمد گفت :