تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 605

مساهمون:

ص٦٠٥
ايشان به سوى ساحل دريا رفتند كه راه اصلى نبود و بديل بن ام اصرم همراه تنى چند از راه اصلى روان شدند . ابو سفيان با او برخورد كرد ، و تقريبا يقين داشت كه بديل بن ام اصرم از حضور محمد مىآيد ، اين بود كه به آنها گفت : اوضاع مدينه را به من بگوييد ، چند وقت است از آنجا آمده‌ايد ؟ گفتند ، ما اطلاعى نداريم . ابو سفيان فهميد كه موضوع را از او پوشيده مىدارند . پرسيد : آيا خرماى مدينه همراه نداريد و چيزى از آن به ما نمىخورانيد كه خرماى مدينه از همهء خرماهاى تهامه بهتر است ؟ گفتند ، نه . در عين حال ابو سفيان اين را باور نداشت و طاقت نياورد و سرانجام پرسيد : اى بديل ، آيا پيش محمد نرفته‌اى ؟ بديل گفت : نه اين كار را نكرده‌ام ، امّا در ساحل دريا ميان قبايل و سرزمينهاى كعب و خزاعه بودم كه يك نفر بين آنها كشته شده بود و من ايشان را آشتى دادم . ابو سفيان گفت : گمان نمىكنم تو چنين آدمى باشى ، و همچنين با آنها صحبت مىكرد تا بديل و همراهانش رفتند . آنگاه پشكل شترهاى آنها را شكافت و ميان آن دانهء خرما ديد ، همچنين متوجه دانه‌هاى خرماى رطب گرديد كه به ظرافت زبان پرندگان بود . ابو سفيان گفت : به خدا سوگند مىخورم كه اينها پيش محمد رفته‌اند . آن عده صبح همان شب كه حمله به خزاعه صورت گرفته بود ، بيرون آمده بودند ، و پس از سه روز راه پيمايى به ابو سفيان برخورده بودند . بنى بكر افراد خزاعه را سه روز در خانهء بديل و رافع زندانى كردند ، و دربارهء آنها صحبتى نكردند تا اينكه قريش مصلحت ديد كه ابو سفيان نزد پيامبر ( ص ) برود . او هم دو روز صبر كرد و در روز پنجم كشته شدن افراد خزاعه ، حركت كرد و به مدينه آمد و حضور پيامبر ( ص ) رسيد و گفت : مىدانى كه من هنگام صلح حديبيه غايب بودم ، اكنون مىخواهم تا آن پيمان را استوار سازى و مدت آن را بيفزايى . پيامبر ( ص ) پرسيد : مگر خبر تازه‌اى ميان شما صورت گرفته است ؟ گفت : نه ، به خدا پناه مىبرم . حضرت فرمود : بنابر اين ما همچنان پايبند صلح حديبيه و مدت آن هستيم و هيچ گونه تغيير و تبديلى در آن نمىدهيم . ابو سفيان از پيش رسول خدا برخاست و به خانهء دختر خود ام حبيبه ( همسر رسول خدا ) رفت و چون خواست روى رختخواب پيامبر ( ص ) بنشيند ، ام حبيبه آن را جمع كرد . ابو سفيان گفت : آيا اين رختخواب قابل آن نبود كه من بر آن بنشينم يا من قابل نبودم ؟ ام حبيبه گفت : اين رختخواب پيامبر ( ص ) است و تو مردى مشرك و نجسى . ابو سفيان گفت : دختركم اين معلومات تو مايهء شر است . گفت : به هر حال خداوند مرا به اسلام راهنمايى فرمود ، اى پدر تو كه سرور و سالار قريشى چگونه وارد شدن به اسلام را فراموش كرده‌اى و چگونه سنگى را مىپرستى كه نه مىشنود و نه مىبيند ؟ ابو سفيان گفت : خيلى جاى تعجب است ، و از تو بيشتر تعجب مىكنم ! مىگويى دينى