تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 606

مساهمون:

ص٦٠٦
را كه پدرانم مىپرستيده‌اند ترك كنم و آيين محمد را بپذيرم ؟ ابو سفيان از پيش ام حبيبه برخاست و با ابو بكر صديق ملاقات كرد و گفت : با محمد صحبت كن و مرا در ميان مردم در حمايت خود بگير . ابو بكر گفت : اين در صورتى است كه رسول خدا تو را تحت حمايت بگيرند . ابو سفيان عمر را ديد و با او هم همان گونه صحبت كرد كه با ابو بكر صحبت كرده بود . عمر گفت : به خدا سوگند اگر مورچگان با شما جنگ كنند آنها را يارى مىدهم . ابو سفيان گفت : خداوند به تو بدترين پاداش را از خويشاوند بدهد . سپس ابو سفيان پيش عثمان آمد و به او گفت : در اين مردم هيچ كس از لحاظ خويشاوندى به اندازهء تو به من نزديك نيست ، تو كارى كن كه اين پيمان تجديد و بر مدت آن افزوده شود ، و يقين دارم كه دوست تو ( محمد ( ص ) ) اين پيشنهاد را هرگز رد نخواهد كرد ، به خدا قسم من هرگز مردى را نديده‌ام كه به اندازهء محمد اصحاب خود را گرامى بدارد . عثمان گفت : حمايت و جوار من مشروط به اين است كه رسول خدا به تو جوار بدهند . عبد الله بن محمد ، از قول پدرش برايم نقل كرد كه گفته است : ابو سفيان پيش فاطمه ( ع ) دختر پيامبر ( ص ) رفت و با او گفتگو كرد و گفت : در ميان مردم به من پناه بده . فاطمه فرمود : من زنم . ابو سفيان گفت : حمايت تو جايز است همانطور كه خواهرت ابو العاص بن ربيع را حمايت كرد و در پناه خود گرفت و محمد هم آن را تصويب كرد . فاطمه ( ع ) فرمود : اين مسئله در اختيار رسول خداست ، و از حمايت ابو سفيان خوددارى كرد . ابو سفيان گفت : به يكى از پسرانت دستور بده تا مرا در حمايت خود بگيرند ! فرمود : آن دو كودكند و كودكان كسى را جوار نمىدهند . در اين هنگام كه فاطمه ( ع ) هم از حمايت ابو سفيان خوددارى كرد ، ابو سفيان پيش على ( ع ) آمد و گفت : اى ابو الحسن مرا ميان مردم در حمايت خود بگير ، و با محمد صحبت كن كه به مدت عهد نامه بيفزايد . على ( ع ) فرمود : اى ابو سفيان واى بر تو كه پيامبر ( ص ) تصميم گرفته است كه اين كار را نكند ، و هيچ كس نمىتواند با رسول خدا در مسأله‌اى كه براى او ناخوشايند است صحبت كند . ابو سفيان گفت : چاره چيست ؟ تو كار مرا آسان كن كه در تنگنا قرار دارم ، و دستور بده كارى بكنم كه برايم سودمند باشد ! على ( ع ) گفت : چاره‌اى نمىبينم جز اينكه خودت ميان مردم برخيزى و طلب حمايت كنى كه به هر حال سالار و بزرگ كنانه هستى . ابو سفيان گفت : خيال مىكنى اين كار براى من فايده‌اى داشته باشد ؟ على ( ع ) فرمود : نه به خدا قسم چنين گمانى ندارم ولى چاره‌اى هم براى تو غير از اين نمىبينم . ابو سفيان ميان مردم برخاست و گفت : من ميان مردم طلب جوار و حمايت مىكنم ، و خيال نمىكنم كه محمد مرا خوار و زبون كند ! سپس به حضور پيامبر ( ص ) آمد و گفت : اى محمد گمان نمىكنم كه