تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 609

مساهمون:

ص٦٠٩
عبد الله بن يزيد بن قسيط ، با اسناد خود از قول ابو حدرد نقل كرد كه گفته است : پيامبر ( ص ) ما را به إضم گسيل فرمود و فرماندهء ما ابو قتاده بود . در اين سريّه ، محلّم بن جثّامهء ليثى هم همراه ما بود . در يكى از مناطق وادى إضم ناگاه عامر بن اضبط اشجعىّ بر ما گذشت و به طريق مسلمانان بر ما سلام كرد . ما از او رد شديم ولى محلّم بر او حمله كرد و او را كشت و وسايل او را كه شترش و مشكى شير و كالاهاى ديگر بود برگرفت . چون به حضور رسول خدا رسيديم اين آيه قرآن دربارهء ما نازل شده بود : يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ في سَبِيلِ الله فَتَبَيَّنُوا وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى إِلَيْكُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَياةِ الدُّنْيا . . 4 : 94 [ 1 ] - اى مؤمنان چون در راه خدا به جنگ مىرويد درست بنگريد و نگوييد به آن كس كه به شما سلام مىدهد مؤمن نيستى ، مىجوييد منفعت دنياى ناپايدار را . . . - گويد : آن عده در آن راه به جمعيتى برخورد نكردند و چون به منطقهء ذى خشب [ 2 ] رسيدند ، فهميدند كه رسول خدا ( ص ) به طرف مكه حركت كرده است ، لذا راه را ميانبر كردند و در محل سقيا به حضور پيامبر ( ص ) رسيدند . منذر بن سعد ، از قول يزيد بن رومان برايم نقل كرد كه گفته است : چون رسول خدا ( ص ) سپاه را براى رفتن به سوى قريش جمع فرمود و مردم اين مطلب را دانستند ، حاطب بن ابى بلتعه نامه‌اى به قريش نوشت و به ايشان خبر داد كه پيامبر ( ص ) لشكر فراهم مىكند ، و نامه را به زنى از قبيلهء مزينه داد و برايش جايزهء كلانى معين كرد تا نامه را به قريش برساند . او نامه را ميان سر خود پنهان كرد و زلفهاى خود را بر آن پيچيد و حركت كرد . پيامبر ( ص ) به وسيلهء فرشتگان آسمانى از اين كار حاطب مطلع شد و على ( ع ) و زبير را گسيل فرمود و گفت : خود را به زنى از مزينه برسانيد كه حاطب نامه‌اى همراه او فرستاده و قريش را از حركت ما آگاه و بر حذر داشته است . آن دو بيرون آمدند و در حليفه به او رسيدند و او را از شتر فرود آوردند و بارهايش را جستجو كردند و چيزى نيافتند . گفتند ، سوگند مىخوريم كه به رسول خدا خبر دروغ داده نشده و آن حضرت هم به ما بيهوده نفرموده است ، خودت نامه را بيرون بياور و گر نه تو را برهنه مىكنيم و بررسى خواهيم كرد . همين كه آن زن اصرار ايشان را ديد گفت : كنار برويد و پشت كنيد ! و آن دو چنان كردند ، و او زلفهايش را گشود و نامه را بيرون آورد و به آن دو تسليم كرد و ايشان نامه را به حضور رسول خدا ( ص ) آوردند . پيامبر ( ص ) حاطب را احضار فرمود و پرسيد : چه چيزى تو را به اين كار واداشت ؟ گفت : اى رسول خدا ، من به خدا و رسول او ايمان
هامش
[ 1 ] سورهء 4 ، بخشى از آيهء 98 . [ 2 ] ذو خشب ، نام صحرايى است كه تا مدينه يك شب راه است . ( وفاء الوفا ، ج 2 ، ص 299 ) .