و چون از او بپرسم از همرزمت چه خبر دارى ؟ بگويد : نمىدانم و از او خبرى ندارم . و هر گاه من تكبير گفتم شما هم تكبير بگوييد و چون حمله كردم شما هم حمله كنيد ، زياد هم در تعقيب دشمن به راه دور نرويد .
گويد : اردوگاه را محاصره كرديم و شنيديم كه مردى فرياد مىكشيد و مىگفت : يا خضره ( سبزه و خرمى ) . من اين كلمه را به فال نيك گرفتم و گفتم : به خير و نعمت خواهم رسيد و زنم را پيش خودم خواهم آورد . و ما شبانگاه به آنها حمله كرده بوديم . ابو قتاده شمشيرش را كشيد و ما هم شمشيرهاى خود را كشيديم و او تكبر گفت ، ما هم تكبير گفتيم و بر اردو حمله برديم .
مردانى به جنگ پرداختند و مرد بلند قامتى در حالى كه شمشير خود را كشيده بود و به سوى عقب حركت مىكرد مىگفت : اى مسلمان به سوى بهشت بشتاب ! من او را تعقيب كردم . او گفت : اين پيامبر شما بسيار مكار است و كار او از آن كارهاست كه هميشه مىگويد : بهشت ! بهشت ! و به ما ريشخند مىزند . من متوجه شدم كه او حمله خواهد كرد اين بود كه به تعقيبش پرداختيم . رفيق من مرا صدا زد كه : دور نرو مگر نفهميدى كه فرماندهء ما ، ما را از تعقيب منع كرد . ولى من به دشمن رسيدم و تيرى رها كردم كه به پس سر او خورد و او همچنان مىگفت :
اى مسلمان با اين عمل خود به بهشت نزديك شو ! و من همچنان او را تير زدم تا كشته شد و به زمين افتاد و شمشير او را براى خودم برداشتم . رفيق و همرزم من مرا صدا مىزد و مىگفت :
كجا مىروى ؟ به خدا قسم اگر من پيش ابو قتاده بروم اين كار تو را به او خبر خواهم داد .
گويد : من پيش از آنكه ابو قتاده را ببينم همان دوستم را ديدم و پرسيدم : ابو قتاده دربارهء من سؤال كرد ؟ گفت : آرى و نسبت به تو و من خشمگين است . و همو به من خبر داد كه مسلمانان غنايم را جمع كردهاند و هر كس از دشمن را هم كه به مقابله آمده است كشتهاند .
من پيش ابو قتاده آمدم . او مرا سرزنش كرد ، و من به او گفتم : مردى را كشتم كه چنين و چنان مىگفت و حرفهاى او را برايش نقل كردم . آن وقت شتران و دامها را جلو انداختيم ، و زنان اسير را سوار كرديم ، و غلافهاى شمشيرها را به جهاز شتران آويخته بوديم . چون صبح شد من ديدم بر روى شترم زنى سيه پوش چون آهو نشسته است ، چنان بود كه گويى بر شتر من قطران ماليدهاند . آن زن شروع به نگاه كردن به پشت سر خود كرد و مكرر اين كار را كرد و مىگريست . من گفتم : به چه چيزى مىنگرى ؟ گفت : به خدا چشم به راه مردى هستم كه اگر زنده مىبود ما را از دست شما نجات مىداد . من احساس كردم كه بايد همان كسى باشد كه كشته بودمش ، پس به او گفتم : به خدا سوگند من خودم او را كشتم ، و اين شمشير اوست كه در غلافش از جهاز شتر آويخته است . او نگاهى كرد و گفت : آرى اين غلاف شمشير اوست ، اگر
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 594
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٥٩٤