ميان دو دندهء آن مىگذشت .
عبد الله بن حجازىّ ، از عمر بن عثمان بن شجاع برايم نقل مىكرد كه گفته است : چون آن مرد جهنى پيش سعد بن عباده آمد ، گفت : اى ابو ثابت به خدا من به خوبى پسر تو عمل نكردم و فقط در برابر مال عملى انجام دادم ، پسر تو سرورى از سران قوم خود است ، امير لشكر مرا از معامله با او منع مىكرد ، گفتم : چرا مرا منع مىكنى ؟ گفت : مالى ندارد . ولى همين كه نسب خود را گفت و او را شناختم دانستم كه تو مظهر معالى اخلاق و نمونهء كامل آن هستى و تو چنانى كه نسبت به بيگانگان هيچگاه نكوهشى ندارى . گويد : سعد بن عباده در آن روز به پسرش اموال فراوانى بخشيد .
سريّه خضره به فرماندهى ابو قتاده در شعبان سال هشتم
واقدى گويد : محمد بن سهل بن ابى حثمه ، از پدرش نقل كرد كه عبد الله بن ابى حدرد اسلمىّ مىگفت : من دختر سراقة بن حارثهء نجّارى را كه در بدر كشته شده بود به همسرى گرفتم و هيچ چيزى از دنيا در نظرم بهتر از او نبود . دويست درهم مهر او كردم و هيچ چيزى هم نداشتم كه به او هديه كنم . با خود گفتم ، بايد به خدا و رسول خدا توكل كرد . به حضور رسول خدا ( ص ) آمدم و موضوع را به اطلاع ايشان رساندم . حضرت فرمود : چه قدر مهر او كردهاى ؟
گفتم : دويست درهم . فرمود : اگر اين پول از بطحان هم به دست شما مىآمد بيش از اين مهر نمىكرديد [ كنايه از زيادى مهر است ] . گفتم : اى رسول خدا ، دربارهء پرداخت مهريهء او به من كمك كنيد . فرمود : اكنون چيزى پيش ما نيست كه بتوانم به تو كمكى كنم ، ولى تصميم دارم ابو قتاده را همراه چهارده نفر ديگر به سريّهاى بفرستم ، دلت مىخواهد كه تو هم همراه ايشان به روى ؟ اميدوارم خداوند به اندازهء مهريهء زنت به تو غنيمت عنايت فرمايد . گفتم : آرى ، حاضرم .
گويد : ما شانزده نفر بوديم كه ابو قتاده فرماندهء ما بود . پيامبر ( ص ) ما را به غطفان و ناحيهء نجد اعزام فرمود و دستور داد كه شبها حركت ، و روزها كمين كنيد و غارت ببريد ، و زنان و كودكان را نكشيد .
گويد : به ناحيهء غطفان رسيديم و به اردوى بزرگى از ايشان هجوم برديم . پيش از حمله ، ابو قتاده براى ما سخنرانى كرد و توصيه به تقوى نسبت به خداوند عز و جل كرد و آنگاه هر دو نفر را با يك ديگر همرزم و رفيق كرد و گفت : هيچ كس از همرزم خود جدا نشود مگر اينكه همرزم او كشته شود كه در اين صورت بايد پيش من برگردد و خبرش را بدهد ، و نبايد كسى پيش من بيايد