تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 591

مساهمون:

ص٥٩١
دانستند . گويد : هيچ مركوبى هم همراه آنها نبود و همگان پياده بودند ، فقط چند شترى براى حمل زاد و توشهء خود داشتند . آنها شروع به خوردن برگهاى خاردار بوته‌ها كردند كه در نتيجه لبهاى آنان متورم شده و به صورت لب شتر در آمد . گويد : بر همين منوال بوديم تا آنجا كه برخى مىگفتند ، اگر در اين حال به دشمن برخورد كنيم توان و ياراى حركت به سوى او را نخواهيم داشت چون بسيار ناتوان و ضعيف شده‌ايم . قيس بن سعد بن عباده مىگفت : چه كسى حاضر است كه از من خرما در قبال گوساله و بز پروارى بخرد مشروط بر آنكه پرواريها را اينجا تحويل دهد و خرما را من در مدينه تحويل دهم ؟ عمر مىگفت : كار اين جوان موجب تعجب است ، خودش هيچ مالى ندارد و نسبت به اموال ديگران تعهد مىكند . اتفاقا مردى از جهينه را يافتند و قيس بن سعد به او گفت : چند پروار به من به فروش و بهاى آن را به صورت چند بار خرما در مدينه پرداخت خواهم كرد . مرد جهنى گفت : تو كيستى ؟ گفت : من قيس پسر سعد بن عبادة بن دليم هستم . جهنى گفت : اول نسبت خودت را نگفته بودى ، ميان من و سعد بن عباده دوستى است ، او سرور مردم مدينه است . قيس از او پنج پروارى خريد كه در قبال هر يك دو بار خرما بپردازد . مرد جهنى شرط كرد خرمايى كه پرداخت مىشود از نوع خرماى ذخيره و خشك و از خرماهاى نخلستانهاى آل دليم باشد . قيس گفت : قبول است . مرد جهنى گفت : برخى را گواه اين تعهد بگير . تنى چند از انصار و تنى چند از مهاجران گواهى دادند . قيس به فروشنده گفت : تو نيز هر كس را كه مىخواهى گواه بگير . از جمله كسانى كه او به شهادت طلبيد عمر بن خطاب بود كه عمر گفت : من گواهى نمىدهم زيرا اين جوان تهى دست است و خودش مالى ندارد و ثروت از پدر اوست . فروشنده گفت : گمان نمىكنم كه سعد بن عباده در مورد پرداخت چند بار خرما آن هم نسبت به تعهد فرزندش كوتاهى كند . وانگهى من در اين جوان چهره و كارهاى پسنديده مىبينم . در اين مورد ميان عمر و قيس بگو مگويى صورت گرفت ، به طورى كه قيس به درشتى با او سخن گفت . قيس ، پرواريها را گرفت و سه روز پياپى در هر روز يك پروارى كشت و لشكر را اطعام كرد و چون روز چهارم فرا رسيد فرماندهء لشكر او را از اين كار منع كرد و گفت : تو كه مالى ندارى چرا تعهد خود را سنگينتر مىكنى ؟ محمد بن يحيى بن سهل ، از پدرش ، از قول رافع بن خديج برايم نقل كرد كه گفت : عمر و ابو عبيده با هم آمدند ، ابو عبيده به قيس گفت : به تو حكم مىكنم كه ديگر پروارى نكشى ، تو كه مالى ندارى مىخواهى تعهد خودت را سنگينتر بكنى ؟ قيس گفت : اى ابو عبيده آيا تصور مىكنى سعد بن عباده كه همواره وامهاى مردم را مىپردازد و هزينه‌هاى ايشان را متحمل