كمك به من آمدهاى و من فرمانده و امير لشكرم و حق ندارى كه امام جماعت باشى كه به هر حال رسول خدا ( ص ) تو را براى كمك فرستادهاند . مهاجران گفتند : هرگز چنين نيست ، تو امير ياران خودت هستى و ابو عبيده فرماندهء ياران خودش . عمرو عاص گفت : همهء شما به عنوان نيروى امدادى هستيد . ابو عبيده مردى خوش خلق و ملايم بود و همين كه متوجه اين اختلاف شد به عمرو عاص گفت : اين را بدان كه آخرين دستور رسول خدا ( ص ) اين بود كه اختلاف نكنيم و هماهنگ باشيم و مطمئن باش كه به خدا سوگند اگر تو از من اطاعت نكنى من از تو اطاعت خواهم كرد . و از عمرو عاص اطاعت كرد و عمرو عهدهدار امامت نماز گرديد و همگى با او هماهنگ شدند و شمار مسلمانان به پانصد نفر رسيد .
عمرو عاص شب و روز حركت مىكرد و تمام سرزمينهاى قبيلهء بلىّ را پيمود و همه را تسليم كرد . او به هر نقطه كه مىرسيد مىشنيد گروهى از دشمن آنجا بوده و همين كه از آمدن عمرو عاص مطلع شدهاند گريختهاند . عمرو عاص تا آخرين نقطهء سرزمينهاى قبايل بلىّ ، عذره و بلقين پيش رفت و در اواخر كار به گروهى از دشمن برخورد كه نفرات زيادى نداشتند .
ساعتى با يك ديگر جنگيدند و تير اندازى كردند و در آن روز تيرى به بازوى عامر بن ربيعه خورد و مجروح شد . آنگاه مسلمانان بر دشمن حمله بردند و آنها با ناتوانى گريختند و در سرزمينهاى ديگر پراكنده شدند . عمرو عاص همهء آن بلاد را تسخير كرد و چند روزى همانجا اقامت كرد و از تجمع دشمن چيزى نشنيد و متوجه نشد كه به كجا گريختهاند .
عمرو عاص اسب سواران را اعزام مىداشت و آنها تعدادى شتر و بز به غنيمت مىگرفتند كه آنها را مىكشتند و مىخوردند . در اين مورد غنيمت بيش از اين نبود و غنيمت ديگرى هم به دست نيامده بود كه تقسيم كنند .
رافع بن ابى رافع طائى مىگويد : من هم جزء كسانى بودم كه با ابو عبيده آمده بودم . من در دورهء جاهليت به اموال مردم غارت مىبردم و آب را در تخم شتر مرغ پنهان مىكردم و در نقاطى كه خودم مىدانستم زير خاك مىنهادم و هر گاه كه سخت تشنه مىشدم به سراغ آن مىرفتم و مىآشاميدم . چون براى اين سريّه حركت كرديم گفتم : براى خودم همسفرى را انتخاب خواهم كرد كه خداوند مرا از او بهرهمند سازد . پس ابو بكر صديق را برگزيدم و با او مصاحب شدم . او عبايى فدكى داشت كه به هنگام حركت با چوبى از آن سايه بان درست مىكرد و هنگامى كه فرود مىآمديم ، آن را فرش خود قرار مىداديم . چون از اين سفر برگشتيم گفتم : اى ابو بكر خدا تو را رحمت كناد ، چيزى به من بياموز كه خداوند متعال مرا از آن بهرهمند فرمايد . گفت : اگر سؤال هم نمىكردى خودم اين كار را مىكردم ، به خدا شرك نورز ، نماز را بر پا دار ، زكات را
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 588
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٥٨٨