تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 555

مساهمون:

ص٥٥٥
شما و دشمن به اندازهء دو سوم يا نصف روز راه است ، اگر دوست داشته باشيد شما كمين كنيد و من به عنوان پيشاهنگ بيرون مىروم و براى شما خبر مىآورم ، اگر هم دوست داشته باشيد همگى با هم مىرويم . گفتند تو را پيشاپيش مىفرستيم ، و فرستادنش . او ساعتى رفت و برگشت و گفت : نخستين رمه‌ها و گله‌هاى ايشان همين جاست ، آيا دلتان مىخواهد كه بر آنها غارت ببريد ؟ در اين مورد ميان مسلمانان اختلاف نظر وجود داشت ، برخى گفتند اگر حالا بر اينها غارت ببريم مردان جنگى و رمه‌هاى ديگر از چنگ ما خواهند گريخت . برخى ديگر گفتند اكنون آنچه كه در دسترس است غارت مىكنيم و به غنيمت مىگيريم و بعد هم دشمن را تعقيب مىكنيم . پس بر شتران هجوم بردند و مقدار زيادى شتر به چنگ آوردند كه دست و بال آنها را پر كرد . چوپانها به سرعت گريختند و خود را به جمع دشمن رساندند و به آنها اطلاع دادند ، آنها هم ترسيدند و پراكنده شدند و به سرزمينهاى دور دست خود پناهنده شدند . بشير همراه ياران خود حركت كرد و چون به منطقهء دشمن رسيد متوجه شد كه كسى آنجا نيست ، لذا با شترانى كه به غنيمت گرفته بودند برگشتند . هنگام مراجعت در منطقهء سلاح به يكى از جاسوسان عيينه برخوردند و او را كشتند ، و سپس به جمع سپاه عيينه برخوردند . عيينه متوجه ايشان نبود كه مسلمانان به آنها تيراندازى و حمله كردند و سپاه عيينه گريختند . ياران پيامبر ( ص ) آنها را تعقيب كردند و يكى دو مرد را دستگير كرده و آن دو را به حضور پيامبر ( ص ) آوردند كه هر دو مسلمان شدند و پيامبر ( ص ) هر دو را آزاد فرمودند . گويند ، حارث بن عوف مرّى كه همپيمان عيينه بود ، او را ديد در حالى كه بر اسب ارزندهء خود سوار بود و شتابان مىگريخت و به سرعت بسيار زيادى اسب مىتاخت . حارث از او خواست كه توقف كند . و او گفت : نمىتوانم بايستم ، كه دشمن در پى من است ، ياران محمد هم اكنون فرا مىرسند . حارث بن عوف به او گفت : آيا هنوز هم وقت آن نرسيد است كه به خود آيى ؟ مىبينى كه محمد همه جا را تصرف كرده است و تو تلاش بيهوده مىكنى . حارث گويد : من از سر راه سواران سپاه محمد خود را كنار كشيدم و كمين كردم ، به طورى كه اگر آمدند ، مرا نبينند . از نيمروز تا شب ايستادم ولى هيچ كس را نديدم و كسى در تعقيب عيينه نبود و معلوم شد كه به شدت ترسيده و همين ترس از تعقيب ، او را نگران كرده بود . حارث گويد : بعد عيينه را ديدم و گفتم : من تا شب آنجا ايستادم و كسى را نديدم كه در تعقيب تو باشد . گفت : آرى ، همين طور است ، ولى من از اسير شدن ترسيدم ، و مىدانى كه وضع من غير از اين مورد هم پيش محمد چگونه است . حارث گويد : به او گفتم : اى مرد ، ما و تو در جنگهاى بنى نضير ، و بنى قريظه و خندق و بنى قينقاع و خيبر امر روشنى را ديديم . اينها