تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 551

مساهمون:

ص٥٥١
چوپانهاى گوسپندان را ديد ، و پرسيد : مردم كجايند ؟ گفتند ، در انجمنها و محافل خود هستند . چون فصل زمستان بود مردم كنار آبها حاضر نبودند . بشير هر چه شتر و گوسپند بود به غنيمت گرفت و به سوى مدينه برگشت . چون اين خبر به آنها رسيد ، به دنبال بشير آمدند و در سياهى شب به او رسيدند . اطرافيان بشير شروع به تيراندازى كردند ، به طورى كه تيرهايشان تمام شد ، و چون صبح شد بنى مره بر آنها حمله آوردند . گروهى از ياران بشير كشته و گروهى منهزم شدند . خود بشير جنگ سختى كرد ولى پاشنه پايش قطع شد و آنها فكر كردند كه حتما مرده است ، لذا گوسپندان و شتران خود را گرفتند و برگشتند . نخستين كسى كه اين خبر را به مدينه آورد ، علبة بن زيد حارثى بود . بشير بن سعد ميان كشتگان افتاده بود ، و چون شب شد به سختى خود را به فدك رساند ، و چند روزى پيش يك يهودى ماند تا زخمهايش بهبود نسبى يافت و سپس به مدينه برگشت . پيامبر ( ص ) زبير بن عوّام را آمادهء حركت فرمودند و به او گفتند : حركت كن و به طرف محل كشته شدن ياران بشير برو ، و اگر خداوند تو را بر ايشان پيروز گردانيد ، ميان ايشان باقى نمان . دويست نفر را هم براى همراهى با زبير آماده كردند و براى او پرچم بستند . در اين موقع غالب بن عبد الله از سريّه‌اى كه رفته بود برگشت ، و خداوند او را پيروزى داده بود . پيامبر ( ص ) به زبير بن عوّام فرمودند : بنشين ! و همان غالب بن عبد الله را همراه با دويست نفر اعزام فرمود . اسامة بن زيد هم همراه او حركت كرد و به محل كشته شدن ياران بشير رسيدند ، و علبة بن زيد هم با او بود . افلح بن سعيد ، از بشير بن محمد بن عبد الله بن زيد برايم نقل كرد : عقبة بن عمرو ابو مسعود ، كعب بن عجره ، اسامة بن زيد ، و علبة بن زيد از همراهان غالب در اين سريّه بودند . چون غالب نزديك آنجا رسيد ، پيشاهنگان را كه علبة بن زيد و ده نفر ديگر بودند فرستاد تا از جمعيت و محل دشمن آگاه شوند . علبه پس از اينكه به جماعتى از ايشان رسيد ، پيش غالب برگشت و خبر آورد . غالب حركت كرد و شبانگاه به جايى رسيد كه دشمن ديده مىشد . آنها شتران خود را آب داده و كنار آب آنها را بسته بودند و خود در حال استراحت بودند . گويد : غالب برخاست و خداى را سپاس و ستايش كرد و گفت : من شما را وصيت مىكنم به پرهيزگارى خداوند يكتاى بى انباز ، و مىخواهم كه از من اطاعت كنيد و نسبت به من عصيان نكنيد ، و در هيچ كارى با من مخالفت نورزيد كه آن كس كه اطاعت نشود رأى و انديشه‌اى ندارد . آنگاه ميان ايشان ايجاد محبت و دوستى كرد و هر دو نفر را با يك ديگر مأمور كرد ، و گفت : هيچ كس نبايد از رفيق خود جدا شود و مواظب باشيد چنين نشود كه كسى پيش من بيايد