مىرفتيم و مدتى آنجا مىمانديم و بعد بر مىگشتيم . گاهى هم به فدك و تيماء مىرفتيم و مدتى آنجا مىمانديم و بعد بر مىگشتيم . يهوديان مردمى بودند كه همواره محصول و ميوه داشتند و آبهاى ايشان هيچگاه قطع نمىشد ، چون آب ناحيهء تيماء چشمهاى بود كه از بن كوهى خارج مىشد و هيچگاه كم نمىشد . خيبر هم آن قدر آب داشت كه گويى بر روى آب قرار گرفته است ، و فدك هم همچنين بود . رفت و آمد ما به آن نواحى پيش از اسلام بود . پس از اينكه رسول خدا ( ص ) به مدينه آمد و خيبر را گشود به دوستان خود گفتم : آيا صلاح مىدانيد كه به خيبر برويم كه سخت به زحمت افتاده و گرفتار گرسنگى شدهايم ؟ دوستانم گفتند ، آن سرزمينها آنچنان كه بود نيست . ما مردمى مسلمان هستيم و بايد پيش قومى برويم كه با ما دشمنى دارند و نسبت به اسلام و مسلمانان خالى از كينه نيستند . وانگهى پيش از اين ما هم چيزى را نمىپرستيديم .
گفتند ، در عين حال چون سخت به زحمت افتاده بوديم ، بيرون آمديم تا به خيبر رسيديم ، و پيش قومى رفتيم كه زمينها و نخلستانهايى كه در دست آنها بود از خودشان نبود و رسول خدا ( ص ) اين زمينها را به آنها واگذار كرده بود تا در قبال دريافت نيمى از محصول كار كنند . سران و بزرگان يهود و ثروتمندان ايشان مانند : فرزندان ابى الحقيق و سلّام بن مشكم و ابن الاشرف كشته شده بودند و كسانى كه باقى مانده بودند مالى نداشتند و بيشتر كارگر و مزدور بودند .
ما يك روز در شقّ بوديم و يك روز در نطاة و روز ديگر در كتيبه . كتيبه را براى خود بهتر ديديم و مدتى آنجا مانديم . دوست من به شقّ رفت و شب برنگشت ، و من بر او از يهوديان مىترسيدم . فردا صبح در پى او برآمدم و سراغ او را مىگرفتم تا به شقّ رسيدم . برخى از ساكنان آنجا گفتند : هنگام غروب آفتاب از اينجا گذشت و آهنگ نطاه داشت ، گويد : به دنبال او به نطاة رفتم . آنجا پسر بچهاى به من گفت : بيا تو را پيش دوستت ببرم ! او مرا كنار نهرى برد و مرا آنجا نگهداشت و من ديدم مگسهاى فراوانى از كنار گودال آب برمىخيزند . نزديكتر رفتم و ديدم جسد دوستم كه كشته شده آنجا افتاده است . به اهالى شقّ گفتم : شما او را كشتهايد ؟
گفتند ، نه به خدا قسم ، ما خبر نداريم . گويد : از چند يهودى كمك گرفتم و او را از آن گودال بيرون آوردم و كفن كردم و به خاك سپردم ، و شتابان بيرون آمدم و خود را به مدينه پيش خويشانم رساندم و موضوع را به آنها خبر دادم . در آن هنگام پيامبر ( ص ) عازم جنگ عمرة القضيّه بودند . سى مرد از خويشاوندان من همراهم بيرون آمدند كه از همه بزرگتر برادر من حويّصه بود . عبد الرحمن بن سهل برادر مقتول هم همراه من بود - مقتول ، عبد الله بن سهل بود - عبد الرحمن بن سهل از من جوانتر بود و بر برادر خود مىگريست و رقت مىكرد . او مقابل رسول خدا ( ص ) به زمين نشست و ما هم گرد او نشستيم و اين خبر قبلا به رسول خدا
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 544
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٥٤٤