تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 543

مساهمون:

ص٥٤٣
بر زمين نهاد ، و مسلمانان هم چنان كردند . ابو بكر صديق به بلال گفت : اى بلال چشمت را از خواب محفوظ بدارى . بلال گويد : زانوهايم را در بغل گرفتم و عبايم را بر خود پيچيدم و رو به مشرق و نقطهء سر زدن سپيده دم نشستم ، و هيچ نفهميدم كه چه وقت پهلوى خود را بر زمين نهادم و خوابم برد و بيدار نشدم مگر از حرارت آفتاب و شنيدن صداى « انا لله و انا اليه راجعون » مردم . مردم شروع به سرزنش كردن من كردند و از همه بيشتر ابو بكر مرا سرزنش مىكرد . پيامبر ( ص ) از همه كمتر مرا سرزنش فرمود ، و سپس دستور داد تا مردم اگر قضاى حاجتى دارند انجام دهند . و مردم به گوشه و كنار رفتند . آنگاه فرمود : اى بلال اذان اوّل را بگو ! بلال گويد : در سفرهاى رسول خدا ( ص ) معمولا همين طور رفتار مىكردم كه دو اذان مىگفتم . من اذان گفتم و مردم جمع شدند و رسول خدا ( ص ) فرمود : دو ركعت نماز صبح را نخست بگزاريد ! و چون دو ركعت صبح را گزاردند فرمود : اى بلال اقامه بگو ! من اقامه گفتم . سپس پيامبر ( ص ) پيش ايستاد و با مردم نماز گزارد . بلال گويد : چندان نماز خواند كه مردم از گرمى آفتاب ناچار مىشدند عرق چهرهء خود را با دست پاك كنند . آنگاه سلام داد و خطاب به مردم فرمود : جانهاى ما به دست خداست ، اگر مىخواست مىگرفت كه از آن اوست ، اكنون كه جانهاى ما را دوباره بر ما برگردانده است نماز گزارديم . آنگاه روى به من فرمودند ، و گفتند : اى بلال چه شد ؟ ! گفتم : پدر و مادرم فداى تو گردند ، همان كسى جان مرا گرفت كه جان تو را گرفت . پيامبر ( ص ) شروع به لبخند زدن كردند . چون رسول خدا ( ص ) به كوه احد نگريست فرمود : كوه احد ما را دوست مىدارد و ما هم آن را دوست مىداريم ، پروردگارا من ميان دو سوى مدينه را حرم قرار دادم . گويد : رسول خدا ( ص ) شبانه به ناحيهء جرف رسيد ، و نهى فرمودند كه پس از نماز عشاء هيچ كس به سراغ خانوادهء خود نرود . يعقوب بن محمد ، با اسناد خود از قول امّ عماره برايم نقل كرد كه گفت : در جرف شنديم كه پيامبر ( ص ) فرمود : بعد از نماز عشاء به خانه‌هاى خود سر زده نرويد . گويد : مردى از قبيلهء حى شبانه نزد اهل خود رفت و چيزى ناخوشايند ديد و ناراحت شد و چون فرزند هم داشت نمىخواست كه از زن خود جدا شود وانگهى او را دوست هم مىداشت . امّ عماره مىگويد : چون اين مرد از فرمان رسول خدا ( ص ) سرپيچى كرد گرفتار چنين موضوعى شد . عبد الله بن نوح حارثى ، از محمد بن سهل بن ابى حثمه ، و او از سعد بن حزام بن محيّصه و او از قول پدرش نقل كرد كه گفت : ما در مدينه گرفتار گرسنگى شديد بوديم ، بدين جهت به خيبر